مجموعه خاطرات شهید نواب(ره)(قسمت چهارم)

پس از اعتراض مردم نسبت به این عمل ، مصدق پاسخ داد:

«نواب از قبل، 2 سال محکومیت داشته ، او در سال 1326 در مسافرتی که به آمل داشت سخنرانی نمود و مردم بعد از سخنان ایشان به تظاهرات پرداختند و شیشه چند مغازه مشروب فروشی را شکستند.»

 اما حقیقت این بود که نواب خواستار اجرای احکام اسلامی و در مراحل بعد تأسیس حکومت اسلامی بود.

*****************************************************

نامه نواب به مصدق از داخل زندان قصر

هوالعزیز

تو ای مصدقِ کاذب، بیش از پیش چهره کریه باطن خود را به دنیا و مسلمانان نشان دادی.

 درهای خدا را به روی مردم بستی و از اجتماع مسلمانان به سر نیزه جلوگیری کردی و عده‌ای از علمای عالیقدر و مسلمانان محترم را بازداشت نمودی و تمام دعاوی خود را مبنی بر آزادی خواهی تکذیب کرده ، کریه‌ترین چهره‌های ظلم و جنایت را نشان دادی و گویا ندانستی که نجات مسلمانان بنا بر حفظ مصالح و نوامیس اسلام بوده ، اجرای احکام مقدس و تعالیم عالیه اسلام حتمی است و اجازه کوچکترین تجاوزی به نفت ایران به هیچ بیگانه‌ای داده نخواهد شد و به جز برکنار شدن یا کوتاه کردن دست بیگانگان از نفت ایران و خلع ید قطعی چاره‌ای نخواهی داشت و ادامه این حرکات و توقیف مسلمان محترم پرونده ظلم و جنایتت را تکمیل خواهد کرد.

منبع: جمعیت فداییان اسلام

*****************************************************

آزادی نواب و استقبال چشم گیراز او

پس از دستگیری نواب ، عبد الحسین واحدی که مدتها در حبس بود از زندان آزاد شد.

 مدتی بعد 300 نفر از فداییان به فرمان واحدی ، مقابل درب دادگستری تجمع نمودند و خواستار آزادی نواب و فداییان اسلام از زندان شدند.

 پس از آن نیز 51 نفر از فداییان برای آزادی نواب به زندان قصر رفته و در آنجا تحصن کردند. همزمان واحدی نامه‌ای به مصدق نوشت و از او آزادی نواب را خواست. اما تمام این تلاش ها‌ بی نتیجه ‌ماند تا اینکه در اواخر خرداد ماه سال 1331، 38 نفر از فداییان به دلیل تشکیل جلسه و تظاهرات به بندرعباس ، یزد و کرمان تبعید شدند.

 نواب در زندان قصر به این رأی اعتراض نمود و اعلام روزه سیاسی و اعتصاب غذا کرد. با اعلام اعتصاب نواب ، فداییان بعد از 5 روز به تهران بازگشتند.

عصر روز سه شنبه چهاردهم بهمن ماه سال 1331 پس از بیست ماه نواب از زندان مصدق ، آزاد شد.

 ازدحام جمعیت در کوچه‌های تنگ محله سرچشمه تهران تعجب همگان را برانگیخته بود. گروه ویژه احترام و انتظامات فداییان کنار در ورودی ایستادند. آنها کت و شلوار تیره رنگ پوشیده وکلاه پوستی یک شکل بر سر داشتند و بر روی بازوهایشان بازوبند سفیدی با عبارت «هو العزیز» بسته بودند.

*****************************************************

نواب ؛ کاندیدای وکالت مجلس

سال 1332 نواب کاندیدای وکالت مجلس شد.

فردی اعلامیه‌ای صادر نمود و در آن نواب را دشمن امام زمان عجل الله فرجه نامید. نواب خیلی دلش گرفت. وقتی به خانه بازگشت از شدت ناراحتی شروع به گریه کرد ، حتی نتوانست با من صحبت کند ، در همین زمان ایشان انصراف خود را از وکالت مجلس اعلام نمود.

 مدتها گذشت و آن شخص به بیماری سختی دچار شد ، وقتی این موضوع را به آقا اطلاع دادند ، ایشان گفتند: «باید به عیادت برویم.» ولی آقای «واحدی» خاطره آن روز را به یاد ایشان آورد و گفت: «او به شما تهمت زده است ، چگونه به عیادت او می‌روید.»

نواب بدون توجه به صحبت اطرافیان به ملاقات آن شخص رفت و هفتاد مرتبه حمد نزد او خواند تا حال مریض بهتر شد و 20 تومان نیز کنار بستر او گذاشت و بازگشت.

آن فرد از خجالت حتی به آقا نگاه نکرد.

/ 1 نظر / 3 بازدید
برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] کسی که از اوج می ترسد پایین ترین پله را بالاترین پله می بیند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] حرص و طمع اگر در جوانی پیر نگردد در پیری جوان تر گردد. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز