اعجاز کلام

قبل از انقلاب قهرمان موتور سواری بودم .به من زنگ زدند و گفتند: دکتر گفته موتورت رو سوار کامیون کن و بیا به خوزستان که الان لازمت دارم .با موتورم که یک تریل ۴۰۰ بود به ستاد جنگهای نامنظم در اهواز رفتم. وقتی به دکتر ملحق شدم، متوجه تعدادی موتور سوار شدم که آنجا بودند .هفت -هشت نفر بودند که سرشان را کاملا تیغ انداخته بودند. وقتی دقت کردم، دیدم چند نفری از آنها را می شناسم، تعجب کردم که اینها اینجا چه می کنند. چند نفر از آنها خلافکار بودند.به دکتر گفتم: آقای دکتر اینها رو چرا به اینجا آوردین؟

دکتر چمران گفت :‌این جنگ مال همه است باید همه بیان و کمک کنن. نمی‌تونیم فقط به یه قشر خاص فکر کنیم یا بشینیم و این و اونو گزینش کنیم . اینها از پس کارهایی بر میان که بقیه فکرشو هم نمی تونن بکنن.گفتم:‌اما بعضی از اینهاخلافکارن و من حتی خلاف هاشونو هم میدونم .گفت:‌خیلی خب، من دیشب اینها را طوری ساختم که همه رفتن حمام و کله ها رو تیغ انداختند، غسل و توبه کردن و فقط برای شهادت خدمت کنن .در اوج جنگ و آتش و محاصره ، فقط آنها بودند که داوطلب میشدند آذوقه و مهمات و سوخت به خط مقدم برسانند .در واقع اگر آنها نبودند هیچکس جرأتش را نداشت که از اول جاده ی سوسنگرد تا انشعابهای مختلف رود کرخه و تا پایین دهلاویه و تپه های آن سوار موتور شود و آر پی جی زن ها را بردارد، ببرد جلو و بزنند به دل تانک هایی که داشتند جلو می آمدند .کسانی که توی شهر انگشت نما بودند و اگر جایی جمع می شدند حتما با آنها برخورد می شد،کارشان به جایی رسید که از همه ی ما جلو زدند و بیشترشان شهید شدند.

منبع : ساجد

/ 0 نظر / 20 بازدید