اردوی گیسوم پایگاه (سطح 3 و 4)

ما رو حدود ده دور دووندن ، بعد دو به دو ما رو رو به روی هم نگه داشتن که با هم مبارزه کنیم.البته بگما یه چوب گنده داشتن که هر کی حرف گوش نمی داد با اون میزدنش.بعد گفت همه سینه خیز برن ولی نمی دونم جریان چی بود که همه ی بچه ها دور لبشون می سوخت. حاج آقا آزوش گفتن که با صدای خمپاره خودمونو پرت کنیم به زمین.خلاصه انجام دادیم ولی از اون بد تر وقتی روی زمین بودیم ما رو می زدن.خلاصه اونم تموم شد.

اردوی گیسوم پایگاه شهید نواب

با بچه ها تیم کشی کردیم و فوتبال بازی کردیم.خیلی خوش گذشت بعد رفتیم کشتی گرفتیم اونم خیلی خوب بود.با این که من همون اول بازی رفتم وسط و توپ به سر و صورتم می خورد بازم حرفی نزدیم.بعد همه رفتیم کنار جوب و وضو گرفتیم و دسته جمعی با هم نماز خوندیم.خیلی خوب بود.مکان کاملا عرفانی بود.

اردوی گیسوم پایگاه شهید نواب

بعد از نماز همه جمع شدیم و غذا خوردیم.چند لحظه نشستیم تا غذا ها هضم بشه.بعد از چند دقیقه رفتیم که بازی کنیم.حاج آقا آزوش یه طناب بزرگ آورده بود که به شکل دایره درستش کرد و یک ورودی گذاشت که رفت و آمد از اون جا بود.اگه گفتین چه بازی بود؟ ما فکرشو نمی کردیم ، بازی زو بود.خیلی خوش گذشت. بعد از اون با همون طناب مسابقه طناب کشی راه انداختیم که تیم ما برنده شد و خیلی خوش حال شدیم.

اردوی گیسوم پایگاه شهید نواب

وسایلامونو جمع کردیم ، البته بگما که قبل از رفتن آشغالا رو جمع کردیم . رفتیم کنار ساحل که شنا کنیم ولی گفتن که دریا موج داره،شنا ممنوع! با هزار اصرار حاج آقا رو راضی کردیم که بریم انزلی شنا کنیم.خلاصه یه جا پیدا کردیم ولی معلوم نشد کی بازی رو برده. دوباره حاج آقا آزوش ما رو جمع کرد و به زور دور ساحل چرخیدیم.بازم گفتن که با صدای خمپاره بپریم داخل دریا.چشمتون روز بد نبینه.موج می زد آب تمام بدن ما رو خیس کرد ، رفت تو گوش ما.بعد گفتش که داخل آب سینه خیز بریم. خیلی سخت بود ولی خوش گذشت. یکی از بچه ها داشت از ما فیلم می گرفت در نتیجه دست به سیاه و سفید نزد. وقتی ما رفتیم دوش بگیریم حاج آقا گوشیشو گرفت ، اجبارش کرد که بپره تو آب!

اردوی گیسوم پایگاه شهید نواب

دوباره رفتیم تو مینی بوس ، راه افتادیم به سمت رشت و حاج آقا جعفری (مربی ما) برای ما نوحه خوندن. دوباره فضای عرفانی همه جا رو فرا گرفت. برای ما بستنی هم گرفتن ، جا تون خالی خیلی خوب بود . قرار بود ما ساعت هفت صبح بریم و ساعت هفت شب برگردیم ، ولی ساعت هشت و ربع راه افتادیم و ساعت نه و چهل و پنج دقیقه به رشت رسیدیم.

خیلی خوب بود . در کل خوش گذشت و امید وارم بازم از این کارا بکنن.

تهیه و تنظیم سفرنامه:فرهاد حسین زاده ( متن سفرنامه با اندکی تغییر در وبلاگ منتشر شده است . این سفرنامه به عنوان بهترین سفرنامه شناخته شده است)

تنظیم مطلب:محمد رضا صفری

/ 6 نظر / 38 بازدید
حامد

سیلام . اقای فرهاد کی شما سینه خیز رفتی ؟ همین طور شما اقای صفری؟ کی شما چوب خوردید ؟ مخصوصا تو صفری؟؟؟ کی شما عذاب کشیدید؟ مخصوصا تو صفری؟ ولی اینم بگما .تو مسابقات بین المللی کشتی حال صفری رو گرفتم. در ضمن به خاطر این چشم و صورتمون می سوخت که رو گزنه خوابیده بودیم. من یه انتقاد هم از ردو داشتم . اونم اینکه این سربازی بود ؟ اموزشی بود؟ تفریحی بود ؟ سیاحتی بود؟ با تشکر ( جپهه پایداری انقلاب اسلامی .) ( * فرمانده تیپ یک گردان شهید نواب*)

حامد

در ضمن کلا یه نفر سفرنامه داد اونم فرهاد بود دیگه . حالا داره خودشو میکشه که بهترین صفرنامه بود . در ضمن جوایز بچه ها هم بهشون ندادیم . یه فکری هم برای اون بکن.

اره جایزه ها مهم اند

حامد

اون یه نفر هم حتما تو بودی نه؟

بهمن علیدوست

اقا این چه اردویی بود اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عجب خاطراته بدی....متاسفم برای بعضی ها.... اخه لامصب این اردو بودش یا اموزش تکاوری؟؟؟؟ اخه حداقل ادمش بیاد درس بده ....اقای ازوش که تو زمینه نظامی تبحری نداره برا چی اینکارو میکنه؟؟؟؟؟ بدترین اردوی عمرم بود

بهمن علیدوست

برید بابا با این اردو هاتون ....