LETTER4U
من را محبوب کنید
در راستای نشر فرهنگ اسلامی هرگونه استفاده ی تجاری از مطالب وبلاگ مورد رضایت ماست...به امید این که مقدمه سازان ظهورش باشیم...اللهم احفظ امامنا سید علی خامنه ای...یا حق...

روزشمار فاطمیه
روزشمار محرم عاشورا
ساعت فلش مذهبی

پیروى از منطق(مجموعه ی چهل داستان(قسمت چهارم))

پیروی از منطق

مردى از اعراب به خدمت رسول اکرم (ص ) آمد و از او نصیحتى خواست ، رسول اکرم (ص ) در جواب او یک جمله کوتاه فرمود و آن این که : ((لا تغضب )) یعنى : خشم نگیر.
آن مرد هم به همین مقدار قناعت کرد و به قبله خود برگشت . تصادفا وقتى رسید که حادثه اى بین قبیله او و یک قبیله دیگر رخ داده بود. هر دو طرف صف آرایى کرده و آماده حمله به یکدیگر بودند آن مرد از روى خوى و عادت قدیم و تعصب قومى شد و براى حمایت از قوم خود سلاح بست و در صف قوم خود ایستاد. در همین حال گفتار پیامبر اکرم (ص ) به یادش ‍ آمد که نباید خشم و غضب را در خود راه بدهد. خشم خود را فرو خورد، به اندیشه فرو رفت ، تکانى خورد، منطقش بیدار شد، با خود فکر کرد چرا بى جهت باید دو دسته از افراد بشر به روى یکدیگر شمشیر بکشند.
خود را به صف دشمن نزدیک کرد، حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه و غرامت مى خواهند از مال خود بدهد، آنها نیز که چنین فتوت و مردانگى از او دیدند از ادعاى خود چشم پوشیدند. غائله ختم شد، و آتشى که از غلیان احساسات افروخته شده بود با آب عقل و منطق خاموش گشت .



پیشگویى منجم(مجموعه چهل داستان(قسمت سوم))

پیشگویی منجم

در نهج البلاغه آمده است که امام على (ع ) وقتى تصمیم گرفتند به جنگ خوارج بروند، اشعث بن قیس که آن وقت از اصحاب بود، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت : یا امیرالمؤمنین ، صبر کنید، عجله نکنید، براى آنکه یکى از خویشاوندان من مطلبى دارد و مى خواهد به عرض شما برساند.
حضرت فرمودند بیاید.
آمد عرض کرد: یا امیرالمؤمنین . من منجم هستم و متخصص سعد و نحس ایام . در حسابهاى خودم به اینجا رسیدم که شما اگر الآن حرکت کنید و به جنگ بروید قطعا شکست خواهید خورد و با اکثریت اصحابتان کشته خواهید شد.
حضرت در جواب فرمودند: هر کس که گفته تو را تصدیق کند. پیغمبر را تکذیب کرده است . این حرفها چیست که شما مى گویید؟...سپس به اصحاب فرمودند: بگویید به نام خدا، به خدا اعتماد و توکل کنید، حرکت کنید، علی رغم نظر منجم الآن حرکت کنید و بروید.
رفتند و بعد معلوم شد که در هیچ جنگى به اندازه این جنگ ، على (ع ) فاتح نشده است .



همدردى با دیگران(مجموعه چهل داستان(قسمت دوم))

همدردی با دیگران

در زمان امام صادق (ع ) سالى در مدینه قحطى پیش آمد و اوضاع خیلى سخت شد. مى دانید در وقتى که چنین اوضاعى پیش مى آید مردم نگران مى شوند و شروع مى کنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطا دو برابر ذخیره مى کنند. امام صادق (ع ) از پیشکار خودش پرسیدند که آیا ما ذخیره در خانه داریم یا نه ؟
گفت : بله ما به اندازه یک سال ذخیره داریم .
پیشکار شاید پیش خودش خیال مى کرد که آقا مى خواهد دستور بدهد چون سال سختى است برو مقدارى دیگر هم ذخیره کن . بر خلاف انتظار او آقا دستور دادند هر چه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش .
گفت : مگر شما خبر ندارید اگر بفروشم دو مرتبه نمى توانیم بخریم . فرمود: توده مردم چکار مى کنند؟
عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار مى خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط مى کنند و از آن و یا جو به تنهایى نان درست مى کنند. حضرت فرمود: گندمها را مى فروشید و از فردا براى ما از بازار نان مى خرى ! براى اینکه در شرایطى هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمى توانیم کارى کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند زیرا شرایطش فراهم نیست ولى براى ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید، اگر من نان جو مى خورم امام صادق (ع ) هم که امکانات مادیش اجازه مى دهد نان گندم بخورد، نان جو مى خورد، حال چرا چنین زندگى انتخاب مى کنیم ؟ به خاطر همدردى با دیگران .



بهمنیار و بو علی( مجموعه چهل داستان(قسمت اول))

بهمنیار و بوعلی

بوعلى در حواس و در فکر انسان فوق العاده اى بوده و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوایى گوشش تیز تیز بود. به طورى که مردم درباره او افسانه ها ساخته اند.
مثلا مى گویند هنگامى که در اصفهان بود، صداى چکش مسگرهاى کاشان را مى شنید.
شاگردش بهمنیار به او گفت : شما از افرادى هستید که اگر ادعاى پیغمبرى بکنید، مردم مى پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مى آورند.
بوعلى گفت : این حرفها چیست ؟ تو نمى فهمى ؟
بهمنیار گفت : نه . مطلب حتما از همین قرار است . بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد که مطلب چنین نیست . در یک زمستان که با یکدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، مقارن طلوع صبح که مؤ ذن مى گفت ، بوعلى بیدار بود و بهمنیار را صدا کرد.
بهمینیار گفت : بله .
بوعلى گفت : برخیز.
بهمنیار گفت : چه کار دارید؟
بوعلى گفت : خیلى تشنه ام . یک ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى کنم .
بهمنیار شروع کرد استدلال کردن که استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى شود و ایجاد مریضى مى کند.
بوعلى گفت : من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه ام شما براى من آب بیاورید، چکار دارید.
باز شروع کرد به استدلال کردن و بهانه آوردن که درست است که شما استاد هستید و لکن من خیر شما را مى خواهم من اگر خیر شما را رعایت کنم ، بهتر از این است که امر شما را اطاعت کنم . پس از آنکه بوعلى براى او اثبات کرد که برخاستن براى او سخت است .
گفت : من تشنه نیستم . خواستم شما را امتحان کنم . آیا یادت هست به من مى گفتى : چرا ادعاى پیغمبرى نمى کنى ؟ اگر ادعاى پیغمبرى بکنى مردم مى پذیرند. شما که شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس ‍ خوانده اى ، مى گویم ، آب بیاور، نمى آورى و دلیل براى من مى آورى ، در حالى که این شخص مؤ ذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اکرم (ص ) بستر گرم خودش را رها کرده و بالاى مأذنه به آن بلندى رفته است تا آن که نداى ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله)) را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من که بوعلى سینا هستم .

 



جهت دریافت آخرین اخبار ، مطالب وبلاگ و اطلائیه ها و... عضو خبرنامه ی ما شوید. جهت عضویت لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

مرکز اسلامی هامبورگ

RSS