LETTER4U
من را محبوب کنید
در راستای نشر فرهنگ اسلامی هرگونه استفاده ی تجاری از مطالب وبلاگ مورد رضایت ماست...به امید این که مقدمه سازان ظهورش باشیم...اللهم احفظ امامنا سید علی خامنه ای...یا حق...

روزشمار فاطمیه
روزشمار محرم عاشورا
ساعت فلش مذهبی

رسول خدا در بقیع

امام زمان

امام جعفر صادق (علیه السلام) مى فرماید:
روزى رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) در بقیع تشریف داشتند. در این حال امیرالمؤمنین على (علیه السلام) به خدمت شان شرفیاب شده و سلام نمود.
حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: بنشین.
حضرت على (علیه السلام) اطاعت امر نموده و سمت راست پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) نشست، چند لحظه بعد جعفر بن ابى طالب که به بیت رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) رفته بود و فهمیده بود که حضرت در بقیع تشریف دارند، از راه رسیده سلام کرده و سمت چپ پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نشست.
مدتى نگذشت که عباس عموى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) نیز از راه رسید و سلام کرد و مقابل پیامبر نشست. او نیز مانند جعفر بن ابى طالب با راهنمایى اهل خانه پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) در جستجوى پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) به بقیع آمده بود.

ادامه ی حکایت را در ادامه ی مطلب بخوانید...



ارزش مرض براى مؤمن

حضرت محمد

حضرت صادق آل محمّد علیهم السلام حکایت فرماید:
روزى رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، در جمع اصحاب خود، سر به سمت آسمان بلند نمود و تبسّمى کرد.
یکى از افرادى که در آن جمع حضور داشت ، از آن حضرت سؤال کرد: یا رسول اللّه ! امروز شما را دیدم که سر خود را به سوى آسمان بلند کردى و تبسّم نمودى ؟!
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: بله ، درست است چون که متعجّب شدم از دو فرشته و مأمور الهى که از آسمان بر زمین وارد شدند تا اعمال یکى از بندگان خدا را - که هر روز نماز خود را به موقع انجام مى داد - در نامه عملش بنویسند.
لیکن چون آن شخص را در محلّ عبادت خود نیافتند، هر دو فرشته به آسمان بازگشتند و به محضر ربوبى پروردگار عرضه داشتند: پروردگارا! بنده مؤمن تو را در محلّ عبادتش نیافتیم ؛ بلکه او در بستر بیمارى افتاده بود.
در این هنگام خداوند متعال فرمود: بنویسید، اعمال و عبادات بنده ام را تا زمانى که او در پناه من ، مریض و ناتوان از عبادت و دیگر کارها است ، همانطورى که در حال سلامتى ، او عبادت مرا انجام مى داد و شما اعمال و حسنات او را مى نوشتید.
سپس در پایان فرمایش خود افزود: همانا بر من لازم است ، پاداش بنده ام را در حال مریضى نیز بپردازم ؛ همچنان که در حالِ سلامتى او چنین مى کرده ام .(1)


1- بحارالا نوار: ج 22، ص 83، ح 32.



برچسب‌ها: حکایات, حضرت محمد(ص)
سفیان ثورى و امام صادق

امام صادق

در زمان امام صادق (ع ) گروهى پیدا شدند که سیرت رسول اکرم (ص ) را با اعراض از دنیا تفسیر مى کردند و معتقد بودند که مسلمان همیشه و در هر زمانى باید کوشش کند از نعمتهاى دنیا احتراز کند، به این مسلک و روش خود نام زهد مى دادند و خودشان در آن زمان به نام متصوفه خوانده مى شدند. سفیان ثورى هم یکى از آنها است ، سفیان یکى از فقها اهل تسنن به شمار مى رود و در کتب فقهى ، اقوال و آراء او زیاد نقل مى شود این شخص معاصر با امام صادق بوده و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سئوال و جواب مى کرده است .
در کافى مى نویسد: روزى سفیان بر آن حضرت وارد شد، دید امام جامه سفید، لطیف و زیبایى پوشیده است ، اعتراض کرد و گفت : یابن رسول الله سزاوار نیست که خود را به دنیا آلوده سازى . امام به او فرمود: ممکن است این گمان براى تو از وضع زندگى پیامبر (ص ) و صحابه پیدا شده باشد، آن اوضاع در نظر تو مجسم شده و گمان کرده اى این یک وظیفه است از طرف خداوند مثل سایر وظایف و مسلمانان باید تا قیامت آن را حفظ کنند و همانطور زندگى کنند. اما بدان که اینطور نیست ، رسول خدا در زمانى و جایى زندگى مى کرد که فقر و تنگدستى مستولى بود، عامه مردم از داشتن وسایل و لوازم اولیه زندگى محروم بودند، اگر در عصرى و زمانى وسایل و لوازم فراهم شد دیگر دلیلى براى آن طرز زندگى نیست ، بلکه سزاوارترین مردم براى استفاده از موهبتهاى الهى ، مسلمانان و صالحانند نه دیگران .



خداوند ملائکه اى آفریده تا در خدمت اهل بیت(ع) باشند

فاطمیه

برای دانلود پوستر کلیک کنید

مرحوم قطب الدّین راوندى در کتاب خود آورده است :
سلمان فارسى گفت : روزى به منزل حضرت زهراء سلام اللّه علیها وارد شدم ، آسیابى را جلوى آن حضرت دیدم که دستاس آن را با حالت خستگى و ضعف گرفته است و مى چرخاند و مقدارى جو، آرد مى نمود؛ و در گوشه اى از اتاق ، حسین علیه السلام را دیدم که از شدّت گرسنگى ناله مى کرد.
گفتم : اى دختر رسول اللّه ! چرا خود را در سختى و مشقّت قرار داده اى ، با این که فضّه پیش خدمت شما است ؟! ...

ادامه ی حکایت را در ادامه ی مطلب بخوانید...



هنگامی که آشوب زیاد شود، به مکّه می روم!
امام زمان(عج)
ابوبکر محمد بن ابی دارم یمامی می گوید: روزی خواهرزاده ابوبکر بن نخالی عطار را دیدم و گفتم: کجا هستی و کجا میروی ؟ گفت هفده سال است که در حال سفرم ! گفتم: چه عجایبی دیده ای؟

 گفت روزی در اسکندریه ، منزلی در کاروان سرایی گرفتم که بیشتر ساکنین آن غریب بودند ، وسط آن مسجدی بود که اهل کاروان سرا در آن نماز می گزاردند ، و امام جماعتی نیز داشتند. جوانی هم آنجا در حجره ای سکونت داشت که وقت نماز بیرون می آمد و پشت سر امام جماعت نماز می گزارد و باز می گشت، و با مردم اختلاطی نداشت. چون ماندن من در آنجا به طول انجامید و او را جوانی پاک و لطیفی که عبای تمیزی به دوش می انداخت؛ یافتم. روزی به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور تو باشم. گفت: خود دانی.
 من پیوسته در خدمت او بودم تا آن که کاملاً با او مأنوس شدم. روزی به او گفتم : خدا تو را عزیز بدارد، تو کیستی؟ گفت: من صاحب حقّم! عرض کردم: کی ظهور می کنی ؟ گفت: اکنون زمان آن فرا نرسیده است، و مدّتی از آن باقی مانده است. پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتیب در خلوت و مراقبت خویش بود و در نماز جماعت شرکت می کرد و با مردم اختلاطی نداشت. تا اینکه روزی فرمود: می خواهم به سفری بروم. عرض کردم: من هم همراه شما می آیم. در راه عرض کردم: آقا جان! امر شما کی آشکار خواهد شد؟ فرمود: هنگامی که هرج و مرج و آشوب زیاد شود، به مکّه و مسجدالحرام می روم. آنجا گروهی خواهند گفت: رهبری برای خود انتخاب کنید! و در این باره با یکدیگر گفت و گو بسیار می کنند. تا این که از میان مردم بر می خیزد و به من می نگرد و می گوید: ای مردم! این مهدی «علیه السلام» است. به او نگاه کنید. آنگاه دست مرا می گیرند و بین رکن و مقام مرا به رهبری برگزیده و با من بیعت می کنند در حالی که مردم از ظهور من ناامید شده باشند.
با هم کنار دریا رسیدیم، او خواست وارد آب شود ، من عرض کردم: آقاجان! من شنا بلد نیستم. فرمود: وای بر تو! با من هستی و می ترسی؟ عرض کردم ؛ نه! امّا شجاعت آن را ندارم . آنگاه خود بر روی آب حرکت کرد و رفت و من بازگشتم.
 
 
بر گرفته شده از بحارالانوار


گریه امام زمان(عج)

گریه امام زمان(عج)

جناب حجّة الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپایگانى گفت من در تهران از جناب آقاى حاج محمّد على فشندى که یکى از اخیار تهران است . شنیدم که مى گفت : من از اول جوانى مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حجّ بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیة اللّه روحى فداه مشرّف گردم لذا سالها به همین آرزو به مکّه معظّمه مشرف مى شدم .
در یکى از این سالها که عهده دار پذیرائى جمعى از حجّاج هم بودم...

برای مشاهده ی ادامه ی حکایت به ادمه ی مطلب مراجعه نمایید...



برچسب‌ها: حکایات
یازده مهدى(عج)

امام زمان(عج)

عبدالله بن عباس مى گوید:
پیامبر اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: در شب معراج، هنگامى که خداوند - جل جلاله - مرا عروج داد نداى حق را شنیدم که مى فرمود: یا محمد!
- لبیک اى پروردگار بزرگ!
- آیا مى دانى ساکنان عالم بالا در چه موضوعى اختلاف نظر دارند؟
- پروردگار! نمى دانم.
- آیا هنوز وزیر، برادر و جانشینى بعد از خود از میان بنى آدم برنگزیده اى؟
- پروردگار! چه کسى را باید برگزینیم؟ تو او را براى من انتخاب کن.
- من براى تو از میان بنى آدم على را برگزیده ام.
- پروردگارا! او پسر عموى من است.(1)


1- کمال الدین، ج 2، ص 250؛ بحار الانوار، ج 51؛ ص 68 - 70.



مهدى (عج) چه کسى است؟!

مهدی(عج) چه کسی است؟

جابر جعفى مى گوید:
من در خدمت امام محمد باقر (علیه السلام) بودم که مردى به حضور ایشان شرفیاب شد و عرض کرد: خداوند شما را رحمت کند! این پانصد درهم را که زکات مال من است بگیرید و به مصرف برسانید.
حضرت فرمود: خود آن را بردار و به همسایگانت و ایتام و مساکین و برادران مسلمانت بده که (وجوب سپردن زکات به امام) هنگامى است که قائم ما قیام کند. و به مساوات تقسیم نماید و میان بندگان نیک و بد خداوند رحمان به عدل رفتار کند.
هر که از او اطاعت کند خدا را اطاعت نموده، و کسى که از او سرپیچى کند از فرمان خدا سرپیچى نموده است. او ((مهدى)) نامیده شده است، زیرا به امر پنهانى هدایت شده است....



پیروى از منطق(مجموعه ی چهل داستان(قسمت چهارم))

پیروی از منطق

مردى از اعراب به خدمت رسول اکرم (ص ) آمد و از او نصیحتى خواست ، رسول اکرم (ص ) در جواب او یک جمله کوتاه فرمود و آن این که : ((لا تغضب )) یعنى : خشم نگیر.
آن مرد هم به همین مقدار قناعت کرد و به قبله خود برگشت . تصادفا وقتى رسید که حادثه اى بین قبیله او و یک قبیله دیگر رخ داده بود. هر دو طرف صف آرایى کرده و آماده حمله به یکدیگر بودند آن مرد از روى خوى و عادت قدیم و تعصب قومى شد و براى حمایت از قوم خود سلاح بست و در صف قوم خود ایستاد. در همین حال گفتار پیامبر اکرم (ص ) به یادش ‍ آمد که نباید خشم و غضب را در خود راه بدهد. خشم خود را فرو خورد، به اندیشه فرو رفت ، تکانى خورد، منطقش بیدار شد، با خود فکر کرد چرا بى جهت باید دو دسته از افراد بشر به روى یکدیگر شمشیر بکشند.
خود را به صف دشمن نزدیک کرد، حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه و غرامت مى خواهند از مال خود بدهد، آنها نیز که چنین فتوت و مردانگى از او دیدند از ادعاى خود چشم پوشیدند. غائله ختم شد، و آتشى که از غلیان احساسات افروخته شده بود با آب عقل و منطق خاموش گشت .



میلاد موعود(عج)

میلاد موعود(عج)

حکیمه خاتون، دختر امام محمد تقى (علیه السلام) و عمه امام حسن عسکرى (علیه السلام) مى فرماید: ابا محمد، حسن بن على (علیه السلام) شخصى را نزد من فرستاد و پیغام داد:
((عمه جان! امشب براى افطار نزد ما بیا که شب نیمه شعبان است، خداوند - تبارک و تعالى - امشب حجت خود را که حجت او در روى زمین است، آشکار مى سازد.))
من خدمت آن حضرت شرفیاب شدم، عرض کردم: مادر او کیست؟
فرمود: نرجس.
عرض کردم: فدایت گردم؛ قسم به خدا! من اثرى از حاملگى در او نمى بینم.
فرمود: بدان! حقیقت همین است که من به تو مى گویم.
پس از این گفت و گو وارد اندرون خانه حضرت شده سلام کردم و نشستم. نرجس خاتون کفش مرا درآورده و فرمود: بانوى من! حالتان چطور است؟
عرض کردم: بانوى من و خاندان من، تو هستى.
فرمود: این چه حرفى است که مى زنید (من کجا و این مقام بزرگ؟) عرض کردم: دخترم! خداوند - تبارک و تعالى - امشب پسرى به تو عطا خواهد نمود که سرور دنیا و آخرت است.

برای مشاهده ی ادامه ی حکایت به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...



خدا را ناظر و شاهد ببینیم
شخصی از آیت الله بهجت (ره) پرسید: چرا ما گناه می کنیم؟ می خواهم بدانم با اینکه ما مسلمان هستیم علت ارتکاب ما به گناهان چیست؟

ایشان در جواب فرمودند:« کسی که بداند در مرأی[= معرض دید] و مسمع[= معرض شنیدن] خدا است، نمی تواند گناه کند.
تمام انحرافات ما از این است که خدا را ناظر و شاهد نمی بینیم.
خدا را ناظر و شاهد ببینیم


برچسب‌ها: حکایات
وصال دوست

وصال دوست

بشر بن سلیمان برده فروش که از فرزند زادگان ابو ایوب انصارى، صحابى شریف پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) - یکى از شیعیان امام هادى (علیه السلام) و امام حسن عسکرى (علیه السلام) بوده، و در سامرا نیز همسایه حضرت (علیه السلام) بوده است - مى گوید:

کافور، غلام امام هادى (علیه السلام)، نزد من آمد و گفت:« مولاى مان امام هادى (علیه السلام) تو را مى خواند. »
من نزد حضرت (علیه السلام) شرفیاب شدم، هنگامى که در مقابل ایشان نشستم، فرمود:« اى بشر! تو از فرزندان آن گروهى هستى که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را یارى دادند، و این دوستى در شما هیچ گاه از بین نخواهد رفت، و نسل به نسل به شما به ارث مى رسد، و شما همواره مورد وثوق و اطمینان ما اهل بیت (علیهم السلام) هستید. اکنون تو را بر آگاهى از رازى مفتخر مى سازم که به واسطه آن از سایر شیعیان و دوستاران ما برترى و پیشى خواهى گرفت، و آن فرمان من، به توست که کنیزى را خریدارى کنى. »
آنگاه نامه اى زیبا و لطیف به خط و زبان رومى نگاشت و با انگشتر مبارک خویش مهر نمود، و بسته زرد رنگى را بیرون آورد که در آن دویست و بیست سکه طلا بود.
سپس فرمود: این نامه را بگیر و به بغداد برو، بامدادان هنگام طلوع آفتاب فلان روز بر روى پل فرات حاضر باش. هنگامى که قایقهاى فروشندگان شراب به کنار تو رسیدند و کنیزان را در آنها دیدى، به زودى گروهى از خریداران را مى یابى که نمایندگان اشراف بنى عباس هستند، در میان آنها عده کمى نیز از جوانان عرب به چشم مى خورد.
هنگامى که آنان را دیدى از دور شخصى به نام « عمر بن یزید » برده فروش را زیر نظر داشته باش، او از اول روز کنیزى را در معرض فروش نگه مى دارد، کنیز دو قطعه حریر مندرس بر تن دارد که مانع از نگاه و دست درازى تماشاگران است، و خود را در اختیار کسى که بخواهد به او دست بزند قرار نمى دهد...

برای مشاهده ی ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...



چرا او قائم آل محمد (علیه السلام) نامیده شد؟!

چرا او قائم آل محمد(علیه السلام) نامیده شد؟

ابو حمزه ثمالى مى گوید:
از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) پرسیدم: اى فرزند رسول خدا! مگر شما ائمه، همه قائم به حق نیستید؟
فرمود: بلى!
عرض کردم: پس چرا فقط امام زمان (علیه السلام) قائم نامیده شده است؟
حضرت فرمود: هنگامى که جدم حسین بن على (علیه السلام) به شهادت رسید، فرشتگان آسمان به درگاه خداوند متعال نالیدند و گریستند و عرض کردند: پروردگارا! آیا کسى را که برگزیده ترین خلق تو را به قتل رسانده است به حال خود وا مى گذارى؟
خداوند متعال به آنها وحى فرستاد: آرام گیرید! به عزت و جلالم سوگند! از آنها انتقام خواهد کشید، هر چند بعد از گذشت زمانى باشد.
آنگاه پرده حجاب را کنار زده و فرزندان حسین (علیه السلام) را که وارثان امامت بودند، به آنها نشان داد. ملائکه از دیدن این صحنه بسیار مسرور شدند.
یکى از آنها در حال قیام نماز مى خواند. حق تعالى فرمود: به وسیله این قائم از آنها انتقام خواهم گرفت.(1)


1- علل الشرایع، ص 160، باب 129، ح 1؛ بحار الانوار، ج 51، ص 28، ح 29.



آرزوی شهادت

آرزوی شهادت

در سفینة البحار داستانى از مردى به نام خیثمه و یا خثیمه نقل مى کند که چگونه پدر و پسرى براى نوبت گرفتن در شهادت با یکدیگر منازعه داشتند.
مى نویسند: هنگامى که جنگ بدر پیش آمد، این پدر و پسر با همدیگر مباحثه و مشاجره داشتد. پس مى گفت : من مى روم به جهاد و تو در خانواده بمان .
و پدر مى گفت : خیر تو بمان من مى روم به جهاد، پسر مى گفت من مى خواهم بروم کشته بشوم ، پدر مى گفت : من مى خواهم بروم کشته بشوم . آخرش قرعه کشى کردند. قرعه به نام پسر درآمد او رفت و شهید شد.
بعد از مدتى پدر، پسر را در عالم رویا دید که در سعادت خیره کننده ایست و به مقامات عالى نائل آمده است .
به پدر گفت : پدر جان : ((انه قد و عدنى ربى حق )) آنچه خداوند به من وعده داده بود، همه حق و راست بود، خداوند به وعده خود وفا کرد. پدر پیر آمد خدمت رسول اکرم (ص ) عرض کرد: یا رسول الله ، اگر چه من پیر شده ام ، اگر چه استخوانهاى من ضعیف و سست شده است ، اما خیلى آرزوى شهادت دارم .
یا رسول الله ، من آمده ام از شما خواهش کنم دعا کنید که خدا شهادت نصیب من کند. پیغمبر اکرم (ص ) دعا کرد: خدایا براى این مؤمنت شهادت روزى فرما. یک سال طول نکشید که جریان جنگ احد پیش آمد و این مرد مؤ من در احد شهید شد.



برچسب‌ها: حکایات
پیشگویى منجم(مجموعه چهل داستان(قسمت سوم))

پیشگویی منجم

در نهج البلاغه آمده است که امام على (ع ) وقتى تصمیم گرفتند به جنگ خوارج بروند، اشعث بن قیس که آن وقت از اصحاب بود، با عجله و شتابان جلو آمد و گفت : یا امیرالمؤمنین ، صبر کنید، عجله نکنید، براى آنکه یکى از خویشاوندان من مطلبى دارد و مى خواهد به عرض شما برساند.
حضرت فرمودند بیاید.
آمد عرض کرد: یا امیرالمؤمنین . من منجم هستم و متخصص سعد و نحس ایام . در حسابهاى خودم به اینجا رسیدم که شما اگر الآن حرکت کنید و به جنگ بروید قطعا شکست خواهید خورد و با اکثریت اصحابتان کشته خواهید شد.
حضرت در جواب فرمودند: هر کس که گفته تو را تصدیق کند. پیغمبر را تکذیب کرده است . این حرفها چیست که شما مى گویید؟...سپس به اصحاب فرمودند: بگویید به نام خدا، به خدا اعتماد و توکل کنید، حرکت کنید، علی رغم نظر منجم الآن حرکت کنید و بروید.
رفتند و بعد معلوم شد که در هیچ جنگى به اندازه این جنگ ، على (ع ) فاتح نشده است .



خدا کیست

خدا کیست

روزى مردى خدمت امام جعفر صادق (ع) رفت و عرض کرد: اى پسر رسول خدا خدا را برایم ثابت کن .
امام به او فرمود: آیا تا به حال مسافرت رفته اى ؟ مرد عرض کرد بله ، امام فرمود: سوار کشتى شده اى ؟ مرد گفت بله ، امام فرمود: آیا تاکنون اتفاق افتاده که کشتى شما غرق شود و کشتى دیگرى براى نجات شما موجود نباشد و تو نیز شنا بلد نباشى که بتوانى خودت را نجات دهى ؟
مرد گفت : بله ، امام فرمود: آن موقع به چه چیز امید دارى ؟ مرد عرض ‍ کرد: وقتى از همه جا مأیوس و ناامید مى شدم و مى فهمیدم که دیگر کسى نیست مرا نجات دهد ته قلبم نورى مى تابید و امیدوار مى شدم که دستى از غیب بیرون آید و مرا نجات دهد.
امام لبخندى زد و فرمود: همان نیرویى که امیدوار بودى تو را نجات دهد، در حالى که هیچ وسیله اى براى نجات تو باقى نمانده بود همان خداست که در نامیدى ها و بلاها به داد انسان مى رسد و او را نجات مى دهد.(1)


1- قلب سلیم : ج 1، ص 209 .



برچسب‌ها: حکایات
همدردى با دیگران(مجموعه چهل داستان(قسمت دوم))

همدردی با دیگران

در زمان امام صادق (ع ) سالى در مدینه قحطى پیش آمد و اوضاع خیلى سخت شد. مى دانید در وقتى که چنین اوضاعى پیش مى آید مردم نگران مى شوند و شروع مى کنند به آذوقه خریدن و ذخیره کردن و احتیاطا دو برابر ذخیره مى کنند. امام صادق (ع ) از پیشکار خودش پرسیدند که آیا ما ذخیره در خانه داریم یا نه ؟
گفت : بله ما به اندازه یک سال ذخیره داریم .
پیشکار شاید پیش خودش خیال مى کرد که آقا مى خواهد دستور بدهد چون سال سختى است برو مقدارى دیگر هم ذخیره کن . بر خلاف انتظار او آقا دستور دادند هر چه گندم داریم همه را ببر بازار بفروش .
گفت : مگر شما خبر ندارید اگر بفروشم دو مرتبه نمى توانیم بخریم . فرمود: توده مردم چکار مى کنند؟
عرض کرد: روزانه نان خودشان را از بازار مى خرند و در بازار جو و گندم را مخلوط مى کنند و از آن و یا جو به تنهایى نان درست مى کنند. حضرت فرمود: گندمها را مى فروشید و از فردا براى ما از بازار نان مى خرى ! براى اینکه در شرایطى هستیم که مردم دیگر ندارند و ما نمى توانیم کارى کنیم که مردم دیگر مثل ما نان گندم بخورند زیرا شرایطش فراهم نیست ولى براى ما مقدور است که خودمان را در سطح آنها وارد کنیم و لااقل با آنها همدرد باشیم تا همسایه ما بگوید، اگر من نان جو مى خورم امام صادق (ع ) هم که امکانات مادیش اجازه مى دهد نان گندم بخورد، نان جو مى خورد، حال چرا چنین زندگى انتخاب مى کنیم ؟ به خاطر همدردى با دیگران .



چند حکایت کوتاه از بهلول!!!

بهلول

بهلول وداروغه :
دو همسایه بانزاع کرده نزد داروغه آمدند .
داروغه سبب نزاع را ازآن دو سوال کرد وهر کدام ازآنها ادعا می کرد که :
لا شه سگ مرده ای که در کو چه افتاده ، به خانه طرف نزدیک تراست وباید
 آن را از کوچه بردارد .
اتفاقا بهلول هم درآن محضربود.
داروغه ازبهلول سوال کرد :
دراین باب عقیده شما چیست؟  بهلول گفت :
کوچه مال عموم است وبه هیچکدام ازاین دو نفر مربوط نیست واین کار بعهده داروغه شهراست که باید دستور دهد تا لا شه سگ رااز میان کوچه فوری بردارند .

لطفا برای خواندن ادامه این حکایات جذاب به ادامه مطلب بروید...



برچسب‌ها: حکایات
او را بیدار کردیم اما....؟

حکایت

خدا هرشب می گوید:بنده من نماز شب بخوان و ان یازده رکعت است.بنده:خدایا!خسته ام!نمی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم.خدا:بنده من دو رکعت نماز شفع ویک رکعت نماز وتر بخوان.بنده:خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.خدا:بنده من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان.بنده:خدایا سه رکعت زیاد است.خدا:بنده من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.بنده:خدایا!امروز خیلی خسته ام!ایا راه دیگری ندارد؟خدا:بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به اسمان کن وبگو یا الله.بنده:خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم!خدا:بنده من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم.بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.خدا:ملائکه من!ببینید من اینقدر ساده گرفته ام.اما او خوابیده است.چیزی به اذان نمانده اورا بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است.امشب با من حرف نزده.ملائکه:خداوندا!او را بیدار کردیم اما باز خوابید.خدا:ملائکه من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.پروردگارا!باز هم بیدار نمی شود.اذان صبح را می گویند.هنگام طلوع افتاب است ای بنده بیدار شو نماز صبحت قضا می شد. خورشیداز مغرب سر بر می اوردوخداوند رویش را برمی گرداند.

منبع:http://biamahdi.blogfa.com



برچسب‌ها: حکایات
هرچه خدا بخواهد

هرچه خدا بخواهد

در میان بنى اسرائیل، خانواده اى چادرنشین در بیابان زندگى مى کردند و زندگى آنها به دامدارى و با کمال سادگى و صحرانشینى مى گذشت. آنها علاوه بر تعدادى گوسفند، یک خروس، یک الاغ و یک سگ داشتند خروس آنها را براى نماز بیدار مى کرد، و با الاغ، وسائل زندگى خود را حمل مى کردند و به وسیله آن براى خود از راه دور آب مى آوردند، و سگ نیز در آن بیابان، به خصوص در شب، نگهبان آنها از درندگان بود.
اتفاقا روباهى آمد و خروس آنها را خورد، افراد آن خانواده، محزون و ناراحت شدند، ولى مرد آنها که شخص صالحى بود مى گفت: خیر است انشاء الله.
پس از چند روزى، سگ آنها مرد، باز آنها ناراحت شدند، ولى مرد خانواده گفت: خیر است، طولى نکشید که گرگى به الاغ آنها حمله کرد و آن را درید و از بین برد، باز مرد آن خانواده گفت: خیر است.
در همین ایام، روزى صبح از خواب بیدار شدند و دیدند همه چادرنشین ها اطراف مورد دستبرد و غارت دشمن واقع شده و همه اموال آنها به غارت رفته و خود آنها نیز به عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند، و در آن بیابان تنها آنها سالم باقى مانده اند.
مرد صالح گفت: رازى که ما باقى مانده ایم این بوده که چادرنشینهاى دیگر داراى سگ و خروس و الاغ بوده اند، و به خاطر سر و صداى آنها شناخته شده اند و به اسارت دشمن در آمده اند.
ولى ما چون سگ و خروس و الاغ نداشتیم، شناخته نشدیم، پس خیر ما در هلاکت سگ و خروس و الاغ مان بوده است که سالم مانده ایم.
این نتیجه کسى است که همه چیزش را به خدا واگذار مى کند.



برچسب‌ها: حکایات
بهمنیار و بو علی( مجموعه چهل داستان(قسمت اول))

بهمنیار و بوعلی

بوعلى در حواس و در فکر انسان فوق العاده اى بوده و شعاع چشمش از دیگران بیشتر و شنوایى گوشش تیز تیز بود. به طورى که مردم درباره او افسانه ها ساخته اند.
مثلا مى گویند هنگامى که در اصفهان بود، صداى چکش مسگرهاى کاشان را مى شنید.
شاگردش بهمنیار به او گفت : شما از افرادى هستید که اگر ادعاى پیغمبرى بکنید، مردم مى پذیرند و واقعا از خلوص نیت ایمان مى آورند.
بوعلى گفت : این حرفها چیست ؟ تو نمى فهمى ؟
بهمنیار گفت : نه . مطلب حتما از همین قرار است . بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد که مطلب چنین نیست . در یک زمستان که با یکدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، مقارن طلوع صبح که مؤ ذن مى گفت ، بوعلى بیدار بود و بهمنیار را صدا کرد.
بهمینیار گفت : بله .
بوعلى گفت : برخیز.
بهمنیار گفت : چه کار دارید؟
بوعلى گفت : خیلى تشنه ام . یک ظرف آب به من بده تا رفع تشنگى کنم .
بهمنیار شروع کرد استدلال کردن که استاد، خودتان طبیب هستید. بهتر مى دانید معده وقتى در حال التهاب باشد، اگر انسان آب سرد بخورد معده سرد مى شود و ایجاد مریضى مى کند.
بوعلى گفت : من طبیبم و شما شاگرد هستید. من تشنه ام شما براى من آب بیاورید، چکار دارید.
باز شروع کرد به استدلال کردن و بهانه آوردن که درست است که شما استاد هستید و لکن من خیر شما را مى خواهم من اگر خیر شما را رعایت کنم ، بهتر از این است که امر شما را اطاعت کنم . پس از آنکه بوعلى براى او اثبات کرد که برخاستن براى او سخت است .
گفت : من تشنه نیستم . خواستم شما را امتحان کنم . آیا یادت هست به من مى گفتى : چرا ادعاى پیغمبرى نمى کنى ؟ اگر ادعاى پیغمبرى بکنى مردم مى پذیرند. شما که شاگرد من هستى و چندین سال است پیش من درس ‍ خوانده اى ، مى گویم ، آب بیاور، نمى آورى و دلیل براى من مى آورى ، در حالى که این شخص مؤ ذن پس از گذشت چند صد سال از وفات پیغمبر اکرم (ص ) بستر گرم خودش را رها کرده و بالاى مأذنه به آن بلندى رفته است تا آن که نداى ((اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله)) را به عالم برساند. او پیغمبر است ، نه من که بوعلى سینا هستم .

 



هفتاد سال ، هفت روز یک نان

هفتاد سال ، هفت روز یک نان

گویند عابدى هفتاد سال خدا را عبادت کرد. شبى در عبادتگاه خود مشغول راز و نیاز بود. زنى آمده درخواست کرد او را اجازه دهد شب را در آنجا بسر برد تا از سرما محفوظ بماند. عابد امتناع ورزید. زن اصرار نمود باز نپذیرفت ، ماءیوس شده برگشت . در این هنگام چشم عابد به اندام موزون و جمال دلفریب او افتاد هر چه خواست خود را نگه دارد ممکن نشد از معبد بیرون آمده او را برگردانید داستان گرفتار شدن خود را شرح داد. هفت شبانه روز با او بسر برد.
شبى به یاد عبادتها و مناجاتهاى چندین ساله افتاد بسیار افسرده گردید به اندازه اى اشک ریخت که از حال رفته بیهوش شد. زن وقتى ناراحتى عابد را مشاهده کرد همین که به هوش آمد گفت تو خداى را با غیر من معصیت نکرده اى اگر با او از در توبه درآئى شاید قبول کند. مرا نیز یادآورى کن .
عابد از عبادتگاه بیرون شد سر به بیابان گذاشت . شب فرا رسید پناه به خرابه اى برد، در آن خرابه دو نفر کور زندگى مى کردند که هر شب راهبى براى آنها دو گرده نان به وسیله غلامش مى فرستاد. غلام راهب آمد، به هر کدام یک گرده نان داد. یکى از نانها را عابد معصیت کار گرفت . کورى که به او نان نرسیده بود در گریه شد. گفت امشب باید گرسنه به سر برم . غلام گفت دو گرده نان را بین شما تقسیم کردم .
عابد با خود اندیشید که من سزاوارترم با گرسنگى بسر برم این مرد مطیع و فرمانبردار است ولى من معصیت کار و نافرمانم . سزایم این است که گرسنه باشم ، نان را به صاحبش رد کرد.
آنشب را بدون غذا بسر برده ، رنج و ناراحتى فراوانى و شدت گرسنگى توان را از او ربود، به اندازه اى ضعف پیدا کرد که مشرف به مرگ گردید. خداوند به عزرائیل امر کرد روح او را قبض نماید وقتى از دنیا رفت فرشته هاى عذاب و ملائکه رحمت درباره اش اختلاف کردند.
فرشتگان رحمت مدعى بودند که مردى عاصى بوده ولى توبه کرده است . ملائکه عذاب مى گفتند معصیت نموده با مامور او هستیم . خداوند خطاب کرد عبادت هفتاد ساله او را با معصیت هفت روزه اش بسنجید. وقتى سنجیدند معصیت افزون شد. آنگاه امر کرد معصیت هفت روزه را با گرده نانى که دیگرى را بر خود مقدم داشت مقابله کنید سنجیدند به واسطه ایثار و انفاق گرده نان زیادتر گردید و ثواب آن افزون گشت . ملائکه رحمت امور او را عهده دار شدند.(1)


 

1- مستطرف و کلمه طیبه ، ص 321.

منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
اخلاص على (ع)

اخلاص علی(ع)

صبح بود، جمعیت بسیارى از مسلمانان به حضور پیامبر (ص ) آمدند، مجلس پر از جمعیت شد.پیامبر (ص ) به جمعیت رو کرد و فرمود:«چه کسى از شما امروز براى کسب خشنودى خدا مالى را انفاق نموده است ؟».
همه حاضران سکوت کردند، جز على (ع ) که گفت :«از خانه بیرون آمدم و یک دینار پول داشتم و مى خواستم با آن ، آرد بخرم ، در راه با مقداد ملاقات کردم ، نشانه گرسنگى را از چهره او دیدم ، آن دینار را به او دادم ».
پیامبر (ص ) فرمود:«رحمت خدا بر تو باد.»
در این میان ، شخصى از مجلس برخاست و گفت :«من امروز بیشتر از على (ع ) انفاق کردم ، زیرا یک زن و شوهر قصد سفر داشتند و توشه سفر نداشتند من هزار درهم به آنها دادم ، و به این ترتیب وسیله مسافرت آن ها را فراهم نمودم.»
پیامبر (ص ) سکوت کرد و چیزى نگفت .
بعضى از حاضران گفتند: اى رسول خدا چرا در مورد على (ع ) گفتى ؛ «رحمت خدا بر تو باد » ولى به این شخص که انفاق بیشتر نموده چیزى نفرمودى ؟
پیامبر (ص ) فرمود: آیا ندیده اید که خدمتگزار پادشاهى هدیه ناچیزى نزد او مى برد، و او به آن خدمتگزار احترام بسیار مى کند، او را در جایگاه ارجمندى مى نشاند، ولى اگر خدمتگزار دیگرى هدیه نفیسى براى او بیاورد، چندان به او احترام نمى کند؟
گفتند: آرى دیده ایم .
فرمود: همچنین است انفاق على (ع ) که یک دینار را فقط براى خدا به خاطر تأمین نیاز مؤمنى داد ولى آن شخص دیگر مال خود را به عنوان رقابت و سرکوبى برادر رسول خدا (ص ) یعنى على (ع ) داد، و نیتش برترى جوئى بر على (ع ) بود خداوند عمل او را پوچ کرد و مایه سنگینى گناه او قرار داد، آگاه باشید اگر او با این نیت به اندازه بین زمین تا عرش ، طلا و گوهر انفاق کند، به همین خاطر از رحمت خداوند دورتر مى شود و به غضب خدا نزدیکتر مى گردد... (1)


1- تفسیر امام حسن عسکرى (ع )، ص30


منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
از على (علیه السلام ) بیاموزید

از علی (ع) بیاموزید

صاحب دررالمطالب مى نویسد که على (علیه السلام ) در بین راه متوجه زن فقیرى شد که بچه هاى او از گرسنگى گریه مى کردند و او آنها را به وسائلى مشغول مى کرد و از گریه بازمى داشت . براى آسوده کردن آنها دیگى که جز آب چیز دیگرى نداشت بر پایه گذاشته بود و در زیر آن آتش ‍ مى افروخت تا آنها خیال کنند برایشان غذا تهیه مى کند. به این وسیله آنها را خوابانید. على (علیه السلام ) پس از مشاهده این جریان با شتاب به همراهى قنبر به منزل رفت . ظرف خرمائى با انبانى آرد و مقدارى روغن و برنج بر شانه خویش گرفت و بازگشت . قنبر تقاضا کرد اجازه دهند او بردارد ولى حضرت راضى نشدند. وقتى که به خانه آن زن رسید اجازه ورود خواست و داخل شد. مقدارى از برنجها را با روغن در دیگ ریخت و غذاى مطبوعى تهیه کرد آنگاه بچه ها را بیدار نمود و با دست خود از آن غذا به آنها داد تا سیر شدند.
على (علیه السلام ) براى سرگرمى آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمین گذاشت و صداى مخصوص گوسفندان را تقلید نمود (بع بع !). بچه ها نیز یاد گرفتند و از پى آنجناب همین کار را کرده و مى خندیدند. مدتى آنها را سرگرم داشت تا ناراحتى قبلى را فراموش ‍ کردند و بعد خارج شد.
قنبر گفت اى مولاى من امروز دو چیز مشاهده کردم که علت یکى را مى دانم سبب دومى بر من آشکار نیست . اینکه توشه بچه هاى یتیم را خودتان حمل کردید و اجازه ندادید من شرکت کنم از جهت نیل به ثواب و پاداش بود و اما تقلید از گوسفندان را ندانستم براى چه کردید؟
فرمود وقتى که وارد بر این بچه هاى یتیم شدم از گرسنگى گریه مى کردند خواستم وقتى خارج مى شوم هم سیر شده باشند و هم بخندند.(1)


1- شجره طوبى .

منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
بدن تازه

بدن تازه

قبر شریف مرحوم کلینى رحمه الله علیه صاحب کافى در بغداد، سر پل قرار دارد وقتى یکى از حکام جور به فکر افتاد که قبر حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) را خراب کند، تا کسى به زیارت کاظمین نرود، وزیرش که در باطن شیعه بود، متحیر ماند چه کند نمى تواند حرفى بزند، چون اگر بفهمند شیعه است جانش در خطر است، همینطور که مى آمدند، سر پل رسیدند وزیر گفت:
اینجا قبر یکى از علماى این مذهب است و از نمایندگان موسى بن جعفر مى باشد، اینها مى گویند: جسد این شخص تازه است و نمى پوسد، اگر دیدى راست مى گویند، صلاح نیست دست به قبر موسى بن جعفر بزنى. حاکم پذیرفت و فورا امر کرد قبر کلینى را نبش کردند، دیدند جسد ایشان تر و تازه است و از آن عجیب تر اینکه طفل کوچک شیرخوارى هم پهلوى او مى باشد که جسدش تازه است معلوم نیست آیا بچه خود آن بزرگوار بوده یا از دیگرى بوده، هرچه هست ببینید حیات چه مى کند ((با خدا بودن چه مى کند.))
اگر کسى متصل به معدن حیات شد او هم برخوردار مى گردد، البته آل محمد - صلوات الله علیهم اجمعین - معدن هر خیرى هستند، از آثار همین حیات است معجزاتى که از قبور مطهر ایشان و امامزادگان و علماى حقه مشاهده مى شود زیرا جسد آنها هم حیات دارد.

منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
پیر نورانی

پیر نورانی

ایشان فرمودند:

در آن زمانها یک همکارى داشتم که یک داستانى به یکى از رفقا گفته بود من مى خواستم این داستان را از زبان خودش بشنوم به چه سختى پیدایش ‍ کردم و به او گفتم : این داستان را تعریف کن . مى خواهم از زبان خودت شنیده باشم . او هم چنین گفت :
در زمان جوانى ، ما چهار نفر بودیم که در زمان رضا شاه ملعون به وسیله یابو و گارى از سیلو، گندم ها را به شهر منتقل مى کردیم .
یکى از این شبها که گندم بار گارى کرده بودیم و از کنار قبرستان معروف ((تخت فولاد اصفهان )) رد مى شدیم ، یک وقت نور چراغى توجه ما را بخودش جلب کرد.
با خود گفتم : این چراغ تیریک فانوس قدیم را برمى دارم و به خانه مى برم چون قبرستان نیاز به چراغ ندارد و مُرده ها هم که زنده نیستند که بخواهند از نور آن استفاده کنند.
این فکرى را که ما کردیم آن سه نفر دیگر هم همین فکر را کرده بودند.
گارى را با اسب ها رها کردیم ، گفتیم : آنها آهسته آهسته مى روند و ماهم به آنها مى رسیم .
هر چهار نفر بطرف چراغ دویدیم که هر کس زودتر آن را بردارد مال او باشد.
ولى وقتى که به آن محل رسیدیم ، دیدیم از چراغ خبرى نیست ، ولى یک قبر خراب شده وپیرمردى که محاسنش قرمز رنگ است ، نشسته و از قامت و هیبت این مرد بزرگوار نور ساطع است و آن نور چراغى را که ما خیال

مى کردیم ، نور همین پیرمرد بود.
حالت بُهت و حیرت ما را گرفته بود به طورى که اصلا توان حرکت نداشتیم .
خلاصه از ترس و تعجّب هر طورى بود فرار کردیم و گفتیم روز مى آئیم که ببینیم این پیرمرد نورانى کیست ؟
فرداى آن شب آمدیم ، هر چه گشتیم اثرى ندیدیم . ناراحت شدیم بعد از اهل اطلاع پرسیدیم . فرمود:
آن پیرمرد یکى از ((مردان خدا)) بود و اسمش هم ((پیر نورانى )) است . که بر اثر ((بندگى خدا)) به این مقام رسیده است . اگر شما در همان موقع حاجتى از او مى خواستید به شما عنایت مى کرد.

تهیه و تنظیم:محمد رضا صفری

منبع:http://yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
احترام به پدر و مادر

 احترام به پدر و مادر

عالم زاهد و وارسته زمانش مرحوم شیخ حسین بن شیخ مشکور رضوان اللّه تعالى علیه فرمود:
در عالم رؤ یا دیدم در حرم مطهر حضرت ابا عبداللّه (ع ) مشرف هستم و حضرت در آنجا تشریف دارند.
یک نفر جوان عرب معدى (دهاتى ) وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت با لبخند جوابش دادند.
فرداى آن شب که شب جمعه بود به حرم مشرف شدم و در گوشه حرم توقف کردم ناگهان آن جوان عرب معدى را که در خواب دیده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضریح مقدس رسید با لبخند به آن حضرت سلام کرد ولى حضرت سیدالشهداء (ع ) را ندیدم و مراقب آن عرب بودم تا از حرم خارج شد.
عقب سرش رفتم و سبب لبخندش را با امام (ع ) پرسیدم .
و تفصیل خواب خود را برایش نقل کردم و گفتم چه کرده اى که امام (ع ) با لبخند بتو جواب مى دهد.
گفت : مرا پدر و مادر پیرى است و در چند فرسخى کربلا ساکنیم و شبهاى جمعه که براى زیارت مى آیم یک هفته پدرم را سوار بر الاغ کرده مى آوردم و یک هفته هم مادرم را مى آوردم .
تا اینکه شب جمعه اى که نوبت پدرم بود چون سوارش کردم مادرم گریه کرد و گفت : مرا هم باید ببرى شاید هفته دیگر زنده نباشم .
گفتم : باران مى بارد، هوا سرد است ، مشکل است ، نپذیرفت ناچار پدر را سوار کردم و مادرم را بدوش کشیدم و با زحمت بسیار آنها را به حرم رسانیدم و چون در آن حالت با پدر و مادرم وارد حرم شدم حضرت سیدالشهداء (ع ) را دیدم و سلام کردم آن بزرگوار برویم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا بحال هر شب جمعه که مشرف مى شوم حضرت امام حسین (ع ) را مى بینم و با تبسم جوابم را مى دهد.(1)


1- داستان های شگفت

تهیه و تنظیم:محمد رضا صفری

منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
70 سال کافر است و ما به او روزى مى دهیم

 70 سال کافر است و ما به او روزى مى دهیم

حضرت ابراهیم (علیه السلام) مهمان نواز و مهمان دوست بود، روزى یک نفر مجوسى در مسیر راه خود، به خانه ابراهیم آمد تا مهمان او شود. ابراهیم به او فرمود: اگر تو قبول اسلام کنى ((یعنى دین حنیف مرا بپذیرى)) تو را مى پذیرم وگرنه تو را مهمان نخواهم کرد، مجوسى از آنجا رفت.
خداوند به ابراهیم (علیه السلام) وحى کرد: اى ابراهیم تو به مجوسى گفتى اگر قبول اسلام نکنى حق ندارى مهمان من شوى، و از غذاى من بخورى، در حالى که هفتاد سال است او کافر مى باشد و ما به او روزى و غذا مى دهیم، اگر تو یک شب به او غذا مى دادى چه مى شد؟
ابراهیم (علیه السلام) از کرده خود پشیمان شد و به دنبال مجوسى حرکت کرد و پس از جستجو، او را یافت و با کمال احترام او را مهمان خود نمود.
مجوسى راز جریان را از ابراهیم پرسید، ابراهیم (علیه السلام) موضوع وحى خدا را براى او بازگو کرد.
مجوسى گفت: آیا براستى خداوند به من این گونه لطف مى نماید؟ حال که چنین است اسلام را به من عرضه کن تا آن را بپذیرم، او به این ترتیب قبول اسلام کرد.

تهیه و تنظیم:محمد رضا صفری

منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
بلعم بن باعورا و حضرت موسى (علیه السلام)

 بلعم بن باعورا و حضرت موسى (علیه السلام)

بلعم بن باعورا را مردى بود زاهد که دویست سال خدا را عبادت می کرد، در عصر حضرت موسى(ع)بود. در اثر عبادت کارش به جایى رسید که عرش کرسى را می دید، دعایش مستجاب بود، مردم که از ظهور موسى آگاه شدند خوف اینها را فراگرفت، پادشاه اردن امیران خود را نزد باعورا فرستاد، گفتند: دعا کن خدا شر موسى را از سرما برطرف سازد...



برچسب‌ها: حکایات
دواى وحشت قبر

دوای وحشت قبر

حضرت امام محمد باقر (ع) فرمود: کسیکه رکوع خود را تمام کند یعنى رکوع و سجودش را طول دهد بر او وحشت قبر وارد نشود و نیز فرمود: هر کس در هر روز صد مرتبه بگوید لا اِله َِالا اللّهُ اَلْمَلِکُ الْحَقّ المُبین براى او امانى از قبر و از وحشت قبر است و در دنیا هیچ وقت فقیر نمى گردد. و درهاى بهشت بر او باز مى شود. و هر کس دوازده روز از ماه شعبان را روزه بگیرد. روزى هفتاد هزار مَلَک به زیارت او در قبر آیند تا روز نفخ صور، و هر کس عیادت کند مریضى را حق تعالى با او ملکى را موکّل فرماید که عیادت کند او را در قبرش تا وقتى که وارد محشر شود.
حضرت رسول (ص) فرمود یا على شاد شو و مژده بده که شیعیان تو در وقت مردن حسرت و وحشت قبر و اندوه و غم روز قیامت را ندارند. (1)


1- منازل الا خره : ص 23 .

تهیه و تنظیم:محمد رضا صفری

منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات
خاطره ای از امام زمان(عج)

خاطره ای از امام زمان(عج)

یکى از کسانى که سعادت و توفیق پیدا کرده که امام زمان (علیه السلام) مشاهده کرده یک راننده بوده اظهار داشته بود موقعى که من بار زده و از مشهد به مقصد یکى از شهرها خارج شدم در بین راه هوا طوفانى شد و برف زیادى آمد که راه بسته شد و من در برف ماندم، موتور ماشین هم خاموش و از کار افتاد هر چه کوشش کردم نتوانستم ماشین را روشن کنم و در اثر شدت سرما مرگ خود را مجسم دیدم، به فکر فرو رفتم که خدایا راه چاره چیست؟

یادم آمد سالهاى قبل واعظى که در منزل ما منبر می رفت، بالاى منبر گفت: مردم هر وقت در سختى قرار گرفتید و از همه جا مایوس شدید، متوسل به آقا امام زمان (علیه السلام) شوید که انشاءالله حضرت کمک می کند...

ادامه ی خاطره را در ادامه ی مطلب بخوانید.



برچسب‌ها: حکایات
گنجشک و حضرت سلیمان(ع)

گنجشک و حضرت سلیمان(ع)

حضرت سلیمان پیغمبر(ع ) گنجشکى را دید که به ماده خود میگفت : براى چه از من دورى جسته و در مقابل خواسته هاى من تسلیم و منقاد نمى شوى ، و اگر بخواهم : سراپا بارگاه و قبه سلیمان رابا منقارم گرفته و بدریا مى اندازم !
حضرت سلیمان از سخن گنجشک به تبسم آمده ، و آن ها را به پیشگاه خود خوانده و گفت : چگونه میتوانى چنین کارى را بجا آورى ؟
گنجشک پاسخ داد: نمى توانم یا رسول الله ، ولى مرد گاهى خود را در مقابل زوجه اش بزرگ و توانا نشان داده . و بخاطر تعظیم و تزیین خود اظهاراتى میکند، و گذشته از اینها شخص محبّ در گفتار و رفتار و حرکاتش در مورد ملامت واقع نمیشود.
حضرت سلیمان بگنجشک ماده فرمود: براى چه از اطاعت زوج خود سرپیچى کرده ، و خود را تسلیم او نمیکنى ؟ در صورتیکه او ترا دوست میدارد.
گنجشک ماده گفت : یا رسول الله ! او در محبت من صادق نیست ، زیرا که بجز من بدیگرى هم علاقه و محبت پیدا میکند.
این سخن در قلب حضرت سلیمان (ص ) اثر شدیدى بخشیده و گریه و زارى نمود، و سپس مدت چهل روز از میان مردم کناره گیرى کرده و پیوسته از پروردگار جهان مسئلت مینوند: که محبت و علاقه او را خالص کرده و علاقه هاى دیگر را از قلب او خارج کند.(1)
نتیجه :
محبت تابع جمال و جلال و عظمت ذاتى محبوب و در اثر نیکوئى و احسان او حاصل میشود، و هر چه جمال و احسان او بیشتر است : محبت و علاقه به او هم شدیدتر و محکمتر خواهد بود، علامت شدت محبت این است که : در مقابل او از علاقه هاى دیگر صرفنظر شود.
و چون خداوند متعال از جهت جمال و جلال بر همه موجودات و ممکنات برترى داشته ، و نعمتها و احسان او از حد فزون و از شماره بیرون است : پس ما باید بیش از بیش نسبت باو اظهار محبت و ابراز علاقه و صمیمیت نموده ، و هرگونه علاقه و تمایل باطنى داشته باشیم در مقابل محبت او فدا کنیم .
مال و عنوان و اولاد و سایر نعمتها و امتیازات دنیوى همه و همه از آثار رحمت و احسان بى پایان پروردگار جهان بوده ، و شخص عاقل و خردمند کوچکترین توجهى در مقابل مبدأ و منشاء اثر، به آثار و فروعات ندارد.
تو و طوبى و ما قامت یار
فکر هر کس بقدر همت اوست
هر گل نو که شد چمن آرا
ز اثر رنگ و بوى صحبت او است


1- (النور المبین للجزایرى )

تهیه و تنظیم:محمد رضا صفری

منبع:yamojir.com



برچسب‌ها: حکایات
قرآن و ناپلئون

 قرآن و ناپلئون

((ناپلئون )) بزرگ نابغه سیاسیون عالم ، راجع به مسلمین فکر کرد.
پرسید: ((مرکز مسلمین کجاست )).
((مصر)) را به او معرفى کردند. با یک مترجم عرب به طرف شهر مصر حرکت کرد. پس از ورود با مترجمش ، به ((کتابخانه )) آن شهر وارد شد.
به مترجمش گفت : یکى از این ((کتابها)) را برایم بخوان .
مترجم دست برد بین این همه ((کتب )) یکى را برداشت و گشود، دید ((قرآن )) است . اول صفحه چشمش را این آیه جذب نمود:
انّ هذا القرآن یهدى للّتى هى اقوم (1)
((قرآن مردم را به استوارترین راه هدایت مى کند)) آیه را براى ناپلئون خواند و ترجمه کرد.
ناپلئون ، از کتابخانه بیرون آمد. ((شب را تا صبح بفکر این آیه بود)).
صبح بیدار شده و دو مرتبه به کتابخانه آمد. از مترجم خواست از همان کتاب دیروزى برایش بخواند...

ادامه ی حکایت را در ادامه ی مطلب بخوانید.



برچسب‌ها: حکایات

جهت دریافت آخرین اخبار ، مطالب وبلاگ و اطلائیه ها و... عضو خبرنامه ی ما شوید. جهت عضویت لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

مرکز اسلامی هامبورگ

RSS