LETTER4U
من را محبوب کنید
در راستای نشر فرهنگ اسلامی هرگونه استفاده ی تجاری از مطالب وبلاگ مورد رضایت ماست...به امید این که مقدمه سازان ظهورش باشیم...اللهم احفظ امامنا سید علی خامنه ای...یا حق...

روزشمار فاطمیه
روزشمار محرم عاشورا
ساعت فلش مذهبی

سطل تی ان تی!

اسارت

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده سرگرد مجتبی جعفری است:

شبها چون زود در را می بستند، زمان دیر می گذشت. شبی فریدون بچه ها را صدا زد و گفت: بهرین کار برای گذراندن وقت، گل بازی است!

شاید بیست نفری می شدیم که شروع کردیم. نیمه شب بود که بازی تمام شد. وقتی آمدم در آسایشگاه، ابوالفضل خوابیده بود. صدایش کردم و گفتم: جبران بی خوابی های منطقه را می کنی … و او خندید و دوباره به خواب ادامه داد. حمید، مشغول نوشتن روی سنگ ها بود و گاهی گلدوزی روی پیراهن جبهه اش را ادامه می داد. او با نخ های لنگی که در الرشید پیدا کرده بود، گلدوزی می کرد. دراز کشیدم و با چشمانی نیمه باز، سقف سلول را جستجو می کردم. یکی آهسته گفت: فلانی، رفتی ایران، سلام مرا هم برسان …

صبح آن روز، با صدای سوت بیدار شدیم. نجوای تعریف خواب ها، سلول را فرا گرفت. اکثریت خواب دیده بودند؛ خواب های جالب و شنیدنی و گاهی هم تاسف بار و ناامید کننده!

بعد از بیداری، یکی از گروه ها، مسئولیت انجام کارهای عمومی را به عهده می گرفت که این کار با خالی کردن سطل ادرار که معروف به سطل تی ان تی بود، شروع می شد...

ادامه را در « ادامه مطلب » بخوانید...



روز فراموش نشدنی زندگی من | خاطره‌ی امام خامنه ای از شهید نواب

امام خامنه ای

در ارتباط با ورود به میدان‌ مبارزه و مسائل سیاسی ، سال‌های 31-32 بود که شنیدم مرحوم نواب صفوی آمدند به مشهد که در این ارتباط یک جاذبه پنهانی مرا به طرف مرحوم نواب می کشاند و خیلی علاقه‌مند شدم نواب را ببینم، تا این خبر دادند نوّاب می‌خواهد به مدرسه سلیمان خان که من هم از طلاب آن جا بودم بیاید که آن روز ورود مرحوم نوّاب به مدرسه سلیمان‌خان جزو روزهای فراموش نشدنی زندگی من است.

وقتی ایشان به یک عده از فدائیان اسلام که کلاه پوست مخصوص به سر داشتند، وارد مدرسه شد، به هیئت ایستاده و با شعار کوبنده شروع به سخنرانی کرد.

محتوای سخنرانی‌اش هم این بود که باید اسلام زنده شود و اسلام حکومت کند و در این ارتباط پرخاشگرانه، شاه انگلیس و مسئولین مملکتی را متهم به دروغگویی کرد و گفت: این مسئولین مسلمان نیستند!

من که برای اوّلین بار این حرف‌ها را از زبان مرحوم نواب به گوشم می‌خورد؛ آن‌ چنان حرف‌هایش در دلم نشست که دوست داشتم همیشه با او باشم و همان جا اعلام شد که فردا آقای نوّاب از مهدیه به مدرسه نوّاب خواهد رفت  و فردای آن روز مرحوم نوّاب به هیئت اجتماع از مهدیه به سوی مدرسه نواب حرکت کرد و در بین راه خطاب به مردم به صدای بلند شعار می‌داد و می‌گفت:

« برادر غیرتمند مسلمان، باید اسلام حکومت کند »

تا این که به مدرسه نواب وارد شد و آن جا هم با تمام وجود یک سخنرانی مفصل و هیجان انگیزی ایراد کرد و بعد از سخنرانی به ایشان پیشنهاد اقامه نماز جماعت شد که قبول کردند و نماز را به امامت ایشان خواندیم و بعد از آن که مرحوم نوّاب از مشهد رفتند. ما دیگر از او خبر نداشتیم تا این که خبر شهادتش به مشهد رسید. وقتی خبر شهادت ایشان به مشهد آمد، ماها از روی خشم و غیض منقلب شده بودیم. به نحوی که در صحن مدرسه شعار می‌دادیم و از شاه بدگویی می‌کردیم و نکته قابل توجه این است که مرحوم آیت الله حاج شیخ هاشم قزوینی در مشهد تنها روحانی ای بود که بر اساس همان آزادی و بزرگ منشی اش در مقابل شهادت مرحوم  نواب عکس العمل نشان داد و در مجلس درس از شهادت مرحوم نواب صفوی و یارانش به وسیله دستگاه حاکم انتقاد شدید کرد و تأثر خودش را از شهادت آن‌ها ابراز داشت و گفت مملکت ما کارش به جایی رسیده که فرزند پیغمبر(ص) را به جرم گفتن حقایق می‌کشند! و لذا از همان وقت جرقه‌های انگیزش انقلابی به وسیله نواب در من به وجود آمد. هیچ شکی ندارم که اوّلین آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد. بنابراین، آن حالت رنگ‌پذیری از مرحوم نوّاب سبب شد که در همان سال 34 یا 35، اوّلین حرکت مبارزاتی ما شروع شود، به این شکل که یک استانداری به « فرخ » برای مشهد آمده بود و این شخص به هیچ یک از ظواهر و ضوابط دینی احترام نمی‌گذاشت؛ از جمله این که در ماه محرم و صفر ک معمول بود سینماهای مشهد تعطیل می‌شد، ابتدا تا چهاردهم محرم اعلام تعطیلی کرد و بعد یک قدری سر و صدا شد تا بیست محرم تجدید کرد و لذا ما چند نفر بودیم که نشستیم یک اعلامیه در ارتباط با امر به معروف و نهی از منکر نوشتیم و با پست به این طرف و آن طرف فرستادیم.1

1- مرجعیت آیت الله خامنه‌ای از دیدگاه فقهاء و بزرگان، چاپ دوم، ص 42 و 43 به نقل از زندگی نامه ی مقام معظم رهبری، حسن صدری مازندرانی، صص 49 و 50



صفای جبهه ها یادش گرامی

صفای جبهه ها

شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت.

این غفلتی که  من  و تو  را  در خود گرفته است ظلمات قیامت است . 

شهید اهل قلم سید مرتضی آوینی

 می خواستم برم دستشوئی. وقتی رسیدم دیدم همه آفتابه ها خالین. برای پرکردن آفتابه ها باید چند صدمتر تا هور میرفتم، زورم میومد برم! یه بسیجی اون طرف ایستاده بود. صداش زدم: برادر میشه این آفتابه رو برام آب کنی؟ اونم آفتابه رو گرفت و رفت. وقتی آورد دیدم آبی که آورده خیلی کثیفه، بهش گفتم: اگر از صدمتر اون طرف تر آب کرده بودی تمیزتر بود. آفتابه رو از من گرفت و رفت آب تمیز آورد.

 چند روز بعد قرار بود فرمانده لشکر برامون حرف بزنه. دیدم همون کسی که چند روز پیش برام آب آورد،

زین الدین بوده؛ فرمانده لشکر.



سهمیه کنکور یا پدر داشتن !؟
خوب نگاهش کن

زین پس کدام سهمیه می تواند جبران کننده ی روزگار تنهایی و بی پدری اش باشد...!؟

اصلا تو چه میدانی یک قطره غم چه میکند با دل کودک سه، چهارساله!!!؟

اصلا تو چه میفهمی دلتنگ پدر بودن یعنی چه!!!؟

اصلا تو...

سهمیه کنکور یا پدر داشتن

وقتی که گفت تازه سر سفره عقد فهمید پدر یعنی چه؟ دلم هُری ریخت.

تازه فهمیدم حتی اتوبانی هم که به نامت زدند، و نه حتی سهمیه کنکور،

نمی تواند جای خالی ات را برایش پر کند!!!!!



برچسب‌ها: با شهدا
اعجاز کلام

شهید چمران

شهید دکتر مصطفی چمران بحق رزمنده ای زمان شناس و ولایت‌مدار حقیقی بود تاثیر و نفوذ کلام بسیار بالایی داشت که نشان از  اخلاص و تقوای ایشان بود تا جایی که حتی کسانی که به خلافکاری مشهور بودند با کلام شهید متحول شده و عاشق راه امام میشدند…

خاطره ای که میخوانید یکی از همین اعجاز کلام شهید مصطفی چمران است.

جهت مشاهده ی ادامه ی خاطره به ادامه مطلب مراجعه نمایید...



برچسب‌ها: با شهدا, خاطرات شهدا
ارمنی انقلابی!

بازگشت آزادگان به میهن

یک اسیر عراقی نقل می کرد، در عملیاتی سرلشکر ماهر عبدالرشید فرمانده سپاه هفتم عراق می بیند یکی از درجه دارهایش یک اسیر ایرانی را به باد کتک گرفته و دست بردارش نیست. ماهر عبدالرشید خطاب به درجه دار گفت: چرا این اسیر بیچاره رو این همه کتک می زنی، گناه داره؟ درجه دار در جواب او گفته بود: قربان! این اسیر به خمینی فحش نمی ده! ماهر عبدالرشید گفته بود: اگه فحش نمی ده، این قدر زدن نداره. درجه دار در جواب گفته بود: قربان! من از این موضوع عصبانی ام که این اسیر ارمنیه و به خمینی فحش نمی ده!

برگرفته از کتاب: پایی که جا ماند.ص 221



وقتی شیطنت یک شهید گل می‌کند!

شهید امیر نظری

برای دریافت اندازه ی اصلی پوستر روی آن کلیک کنید

پنجشنبه، پنجم اردیبهشت ماه ۶۵ مصادف با شب نیمه شعبان مراسم مولودی و جشن باشکوهی در مسجد تیپ ۲۱ در پنج طبقه‌های موقعیت شهید کارگر برپا بود. به اتفاق بچه‌های تخریب به آن‌جا رفتیم.آن روزها، شهید امیر نظری موهای سرش را از ته تراشیده و قیافه‌ی تابلویی پیدا کرده بود. حدود ۲۰۰۰ نفر از رزمندگان تیپ ۲۱ در مسجد حضور داشتند. سخنرانی و نوای گرم و دلنشین محمدرضا مهماندوست و اجرای تئاتر از مراسم آن شب به یاد ماندنی بود. بعد از اتمام مراسم، حضار از نمازخانه خارج می‌شدند.

جلوی درب خروجی نمازخانه، جمعیت ازدحام کرده بود و همه به دنبال کفش‌ها می‌گشتند. من و امیر با هم بیرون آمدیم. شیطنت امیر گل کرد! گفت: حمید! این‌جا جای گاز اشک‌آوره!

از جیبش کاغذ لوله‌ای، که حاوی گاز اشک‌آور بود، درآورد و با فندک آتش زد. می‌خواست کاغذ را روی زمین بیندازد. در حالی‌که گاز اشک‌آور در حال دود کردن بود، یک رزمنده مسن از امیر خواست با آتش کاغذ، سیگارش را روشن کند. امیر کاغذ را به صورت پیرمرد نزدیک کرد و سیگارش را روشن کرد. چشم‌های پیرمرد سوخت و اشکش سرازیر شد. بنده خدا نمی‌دانست علتش چیست!

خنده‌ام گرفته بود. امیر کاغذ را روی زمین انداخت و گفت: حمید فرار کن. به‌سرعت از شلوغی گذشتیم و خارج شدیم. دود سفید گاز اشک‌آور در هوا پراکنده شد. جمعیت با چشمان اشکبار در حالی‌که سرفه می‌کردند، با کفش و بدون کفش به‌سرعت به اطراف پراکنده می‌شدند.

یکی می‌گفت: شیمیایی زدن! یکی می‌گفت: کار منافقینه!

سر و صدا و هیاهو به اوج رسید. با امیر گوشه‌ای ایستاده و به بلوایی که درست شده بود، می‌خندیدیم. اعتراض که بیش‌تر شد، امیر گفت: اینجا دیگه جای ما نیست. و به سرعت از معرکه دور شدیم!

راوی : حمید جهانگیر



به امام و مادرم بگوئید شیاکوه لرزید ولی انشایی نلرزید

شهید انشایی

برای مشاهده ی اندازه ی اصلی طرح روی آن کلیک کنید

زمان حماسه فرا رسیده بود. ۲۰ آذر ماه زمان مناسبی برای اجرای عملیات بود. تمام محاسبات انجام شد. عملیات «مطلع‌الفجر» در روز مقرر در مناطق شیاکوه، چرمیان، تنگه قاسم‌آباد و دشت گیلان غرب با هدایت قرارگاه مقدم نیروی زمینی با رمز یا مهدی ادرکنی (عج) آغاز شد. همین ذکر و آن ایمان بود که همه چیز را آسان می‌کرد. ۲۷ روز از آغاز عملیات می‌گذشت. دشمن تلفات سنگینی را متحمل شده، ۷۰۰ کشته و ۱۴۰ اسیر نمونه‌ای از این تلفات بود.

حالا عبدالحمید دیدبان شیاکوه بود. جایی که برای آزادیش ایثارها شده، تمام حرکات دشمن را زیر نظر داشت. منطقه شیاکوه ارتفاعاتی در منطقه مرزی است که تسلط بر آن برای دو طرف درگیر در جنگ حائز اهمیت بود. عبدالحمید گرای دشمن را به توپخانه ارسال می‌کرد. با بی‌سیم موقعیت دشمن را اطلاع می‌داد و توپخانه نیز انجام وظیفه می‌کرد. در مدتی که در گیلان‌غرب حضور داشت دو نامه به خانواده نوشت، درهر کدام مقداری پول از حقوق سربازی خود گذاشت و سفارش کرد که به فقرای محل بدهند.  مجدد حرکت دشمن برای باز پس‌گیری آغاز شده و دشمن زخم خورده با چندین برابر استعداد نیروهای اسلام در حال پیشروی بود؛ درگیری‌ها سخت شده، آتش سنگین دشمن سبب شهادت بسیاری از رزمنده‌ها شد. به رقم تلاش‌های یگان‌های مختلف تیپ ۵۸ ذوالفقار و گردان ۱۹۱ پیاده شیراز به دلیل آتش سنگین دشمن، سقوط نزدیک بود.

حفظ ارتفاعات سخت می‌شد؛ رزمنده‌ها به شهادت رسیده بودند؛ حلقه محاصره دشمن تنگ‌تر می‌شد؛ گرای ستون‌های دشمن در حال ارسال بود؛ دستور رسید که عبدالحمید به عقب بازگردد، اما او ‌ماند. عبدالحمید زخمی شده بود اما هنوز جان داشت؛ او بر روی شیاکوه ایستاد؛ گرای دشمن همچنان ارسال می‌شد، همرزم او می‌گوید: «فهمیدم که گرایی که می‌دهد همان‌جایی است که خودش ایستاده. پرسیدم، این محل دیدبانی خودت است، پاسخ داد دیگر نیست دشمن به آن رسیده، بزنید».

در لحظات آخر ناگهان بی‌سیم به صدا در می‌آمد، بله صدای عبدالحمید بود؛ بیسیم‌چی صدا زد حمید جان به گوشم. صدای غرش توپ و سوت خمپاره‌ها با صدای عبدالحمید در آمیخته بود: «از قول من به امام و مادرم بگوئید شیاکوه لرزید ولی انشایی نلرزید».

فرمانده پشت بی‌سیم صدا زد: انشایی، انشایی، جواب بده!

اما دیگر صدایی نیامد

مشاهده ی زندگینامه ی این شهید بزرگوار در ادامه مطلب...



جمعیت کم...

جبهه

اولین بار بود که می رفتم جبهه

شب قدر که رسید ، به اتفاق چند تا از بچه ها رفتیم مراسم احیاء

جمعیت رو که دیدیم تعجب کردیم

از مجموع 350 نفر افراد گردان ، فقط بیست نفر اومده بودن

شب دوم هم همین طور بود

برام سؤال شده بود که چرا بچه ها برا احیا نیومدن

با خودم گفتم نکنه خبر نداشته باشن...؟!

 ... از محل برگزاری احیاء اومدم بیرون

پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت

به سمت صحرا حرکت کردم

نزدیک شیارها که رسیدم ، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته

قرآن رو روی سرش گرفته و زمزمه می کنه

مراسم احیاء از بلندگو پخش میشد

بچه ها صدا رو می شنیدن و توی تنهایی و تاریکی حفره ها ، با خدا راز و نیاز می کردن

تازه فهمیدم داستان اون جمعیت کم توی محل برگزاری مراسم چیه...

                                                       راوی: شهید رضا صادقی یونسی



نه! از تشنگی جان دادند

 به یاد شهدای مظلوم عملیات رمضان

تیرماه بود که عملیات رمضان شروع شد

درست توی ماه مبارک رمضان

گرمای بالای ۵۰ درجه آدم رو کلافه می کرد

حالا حساب کنین روزه باشی و تو این گرما بخوای بجنگی

اونقدر آفتاب داغ می شد که اسلحه ها دستامون رو می سوزوند

تازه سختی زمانی شروع شد که عملیات لو رفت و بچه ها محاصره شدند

خیلی ها مظلومانه به شهادت رسیدند...

 ... بعد از عملیات یه عده رفتند تا مجروح های شب قبل رو بیاورند

وقتی برگشتند ، با گریه گفتند: همه ی بچه ها شهید شدند

بهشون گفتم: تیر خلاص زدند بهشون؟

گفتند: نه! از تشنگی جان دادند...

                                    منبع: کتاب راهنمای زائران راهیان نور ،  صفحه ۷۴



برچسب‌ها: با شهدا, خاطرات شهدا
مجموعه خاطرات شهید مطهری(قسمت سوم)

شهید مطهری 

تیزبینی استادمطهری

یکی از ویژگی‏های مهّم شهید مطهری ، تیزبینی ایشان بود. وی به جهت احاطه بسیار به معارف اسلامی و مکاتب جدید و نیز هوش و ذکاوت ذاتی بالا، وقتی با آثار و افکار مکاتب ، گروه‏ها و اشخاص آشنا می‏شد، به زودی به هدف آن‏ها پی می‏برد.

 ایشان وقتی آثار سازمان مجاهدین خلق (منافقین) را در سال 1354 دیدند، فرمودند:

«سران این سازمان، از شاه هم بدترند».

 شهید مطهری همان زمان اعتقاد داشت که این سازمان مارکسیستی است و اسلام را وسیله رسیدن به اهداف خود قرار داده است. در آن زمان، انحراف فکری این گروه، حتی برای بیش‏تر مبارزان مسلمان هم قابل هضم نبود.

 نمونه دیگر، پی بردن به افکار و اهداف بنی‏ صدر بود. چند سال قبل از پیروزی انقلاب وقتی ایشان در اروپا بودند، در یک مجلس خصوصی فرمودند: «من از آینده این شخص می‏ ترسم» و باز به یکی از دوستان خود فرموده بود: «این آدم، در آینده در میان مردم اختلاف خواهد انداخت».

خاطرات بعدی در ادامه ی مطلب...



مجموعه خاطرات شهید مطهری(قسمت دوم)

شهید مطهری

نه آمریکا نه شوروی

آن زمان که دو ابرقدرت دنیا، شوروی و آمریکا بودند، افراد و گروه‏ها، نظرات متفاوتی درباره این دو جهان‏خوار داشتند و براساس دیدگاه خاصّی که می‏پذیرفتند، در خصوص آن‏ها واکنش نشان می‏دادند.

استاد مطهری ، هر دوی این‏ها را دشمن اسلام و مسلمانان می‏دانستند.

امام خامنه ای در این باره خاطره‏ای را بدین صورت نقل می‏کند:

 «مرحوم مطهری ، از بیست سال قبل در دوران اختناق ، خطر مارکسیسم [را] در ایران لمس می‏ کرد . در جلسه ‏ای که مرحوم مطهری [و] مرحوم شریعتی بودند،... مرحوم شریعتی آن روز در یک تحلیلی ، این جمله را گفت که ما یک دشمن داریم و یک رقیب، و بعد توضیح داد دشمن ما آمریکا و غرب است و رقیب ما مارکسیست‏ها هستند.... [چون نوبت به استاد مطهری رسید] ، گفت: اشتباه در همین‏جاست.... ما دو دشمن داریم، ولی رقیب نداریم.... اگر CIA آمریکا در ایران تسلط و نفوذ دارد، ساواکِ شاه را درست می‏کنه که با مردم این کارها را بکنند. تو نگاه کن ببین آن‏جا که KGB  شوروی نفوذ دارد، چکار می‏کند؟!... این را مطهری می‏فهمید و به همین دلیل بود که دستگاه‏های وابسته به سیاست روس و جهان تفکر مارکسیستی، در ایران مطهری را هدف قرار داد و بنا کرد [برضدش] شایعه پراکنی [کردن]».

خاطره ی بعدی در ادامه ی مطلب...



نماهنگ شهید علی خلیلی

 شهید علی خلیلی

مشاهده و دریافت نماهنگ در ادامه ی مطلب...



نامه ی شهید خلیلی به امام خامنه ای

شهید علی خلیلی

تشیع پیکرطلبه شهیدومجاهدآمربه معروف وناهی ازمنکر
فرداساعت9:30صبح
ازمقابل مسجدفاطمه زهرا(س)
چهارراه تلفنخانه/نارمک بسمت مسجدالنبی/میدان نبوت/هفت حوض
اقامه نمازتوسط آیت ا..صدیقی..

نامه ی شهید به امام خامنه ای 15 روز قبل از شهادتش در ادامه ی مطلب...



شهید ناهی از منکر | علی خلیلی

من امر به معروف و نهی از منکر نکردم بلکه برای دفاع از ناموس و «لبخند آقا» آن کار را انجام دادم.

شهید خلیلی

تیر ماه سال 1390 حادثه‌ای دردناک در یکی از محلات شرق تهران رقم خورد.

در این حادثه جوان 19 ساله‌ای به نام علی خلیلی در حین بازگشت از هیئت در حالی که همراه چند نفر از شاگردان یک مدرسه بود به واسطه امر به معروف و نهی از منکر مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

خلیلی توسط یک نفر از افراد شرور منطقه از ناحیه گردن و قسمت شاهرگ دچار جراحت شد و بیش از 15 دقیقه در خون خود می‌غلتید.

در این حادثه تعدادی از مراکز اورژانس بیمارستانی از پذیرش علی خلیلی امتناع کردند تا اینکه یکی از بیمارستان‌های خصوصی در ازای واریز مبلغ 6 میلیون تومان حاضر به پذیرش وی شد.

سرانجام علی خلیلی که به دلیل شدت خونریزی به حالت اغما رفته بود بستری شد اما پزشکان امید زیادی به مداوای وی نداشتند.

او پس از مرخص شدن از بیمارستان در منزل بستری شد اما هر از گاهی به دلیل مشکلات ناشی از حادثه رخ داده به بیمارستان منتقل شده و بستری می شد.

وی بهمن ماه امسال نیز مجدداً در بیمارستان بستری شد و پس از یک ماه به خانه منتقل شد اما سرانجام امروز عصر و در بیمارستان بعثت دعوت حق را لبیک گفته و جان به جان آفرین تسلیم کرد و به دیدار اباعبدالله الحسین و یارانش شتافت.

از زبان خود شهید در ادامه ی مطلب...



راهیان بهشت...

راهیان بهشت...

قدم با احترام، آهسته بردار اندر این وادی / ببوس، این خاک را بو کن، که عطر گل فشان اینجاست
 
اشداء علی الکفار، پاسداران اسلامی / حماسه آفرین ارتش، نمایشگاهشان اینجاست
 
مناجات بسیجی‌ها، صدای نغمه قرآن / ز سنگرها به گوش آید، صف قرآنیان اینجاست
...
در اینجا درس علم حق بخوان و با بصیرت باش / ز دانشگاه و حوزه برتر و والامکان اینجاست...
 

دریافت کلیپ صوتی



تقدیم به کسی که تا ابد خواهد ماند

شهید احمدی روشن



برچسب‌ها: با شهدا
شهداء را یاد کنید با عمل به وصیتهاشون

صلوات یادتون نره...



مردی که سوخت 20درصد را پایه گذاری کرد.



برچسب‌ها: اطلاعیه ها, با شهدا
مجموعه خاطرات شهید نواب(ره)(قسمت آخر از این مجموعه)

مجموعه خاطرات شهید نواب(ره) 

مرد عرب و  چالاکی عجیب نواب

سالها پیش در حوزه علمیه نجف به همراه سید مجتبی در محضر «علامه امینی» و «مرحوم طالقانی» درس ایمان و ولایت می‌آموختیم.

 در همان ایام به پیشنهاد نواب صفوی پیاده از نجف برای زیارت سومین پیشوای شیعیان به کربلا رفتیم ، هنوز چند کیلومتر از شهر دور نشده بودیم که مردی تنومند از اعراب بیابان نشین راهمان را بست، هوا تاریک بود، ترس وجودم را فرا گرفت. در زیر نور مهتاب خنجر تزیین شده مرد عرب را دیدم. او با خشونت فریاد زد: «هر چه دینار دارید از جیب‌هایتان بیرون آورده و تحویل دهید.» پولهایم را درآوردم...

ادامه ی خاطرات و وصیت نامه ی آن شهید بزرگوار را در ادامه ی مطلب بخوانید...



ویژه نامه ی هفته ی دفاع مقدس...

هفته ی دفاع مقدس

بدی کردیم، خوبی یادمان رفت
ز دلها لای روبی یادمان رفت
به ویلای شمالی خو گرفتیم
شهیدان جنوبی یادمان رفت

دریافت کلیپ

خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند

...

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند... هفته ی دفاع مقدس گرامی باد.
شما دوستداران شهادت... می توانید جهت دریافت پیامک های مناسب با این هفته به تالار گفت و گو ، تالار پیامک های مناسبتی مراجعه نمایید.
جهت در یافت عکس های مربوط به دفاع مقدس به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...


مجموعه خاطرات شهید مطهری(قسمت اول)

شهید مطهری

زندگی نامه شهید مر تضی مطهری

 سیزدهم بهمن ماه  سال 1298 فریمان میزبان نوزادی  شد که  او را مرتضی نامیدند. سیزده  سال بعد مرتضی  طلبه  حوزه  علمیه  شد و در سال 1316 برای  ادامه  تحصیل علوم دینی  به  قم مراجعت کرد و در محضر درس اساتیدی  چون امام  خمینی  (ره)، آیت الله العظمی  بروجردی  و علامه  سید محمد حسین طباطبایی  شرکت نمود...

برای مشاهده ی ادامه ی زندگی نامه و خاطرات شهید به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...



مجموعه خاطرات شهید نواب(ره)(قسمت چهارم)

 مجموعه خاطرات شهید نواب

دستگیری نواب

پس از ترور رزم آرا و استعفای حسین علاء با تلاش نواب و آیت الله کاشانی ، مصدق بر مسند نخست وزیری نشست اما پس از 3 ماه ، تمام زحمات آن دو را به فراموشی سپرد و دستور بازداشت نواب را صادر نمود.

مأموران در تیرماه 1330 نواب را در خیابان ژاله (شهدا) دستگیر کردند...

جهت مشاهده ی ادامه ی خاطرات به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...



مجموعه خاطرات شهید نواب(ره)(قسمت سوم)

شهید نواب(ره)

علت ملاقات با شاه  

پس از ترور کسروی، نواب به آذربایجان رفت.

 سالها قبل شخصی به نام «سید مهدی » در جلسات نواب شرکت می‌نمود. زمانیکه رهبر فداییان حال او را جویا شد به او اطلاع دادند که سید مهدی در زندان منتظر صدور حکم اعدام است.

 نواب برای اینکه بتواند او را از زندان آزاد کند به دفتر استاندار رفت. استاندار بی‌توجه به او مشغول کارش بود و چون او را نمی‌شناخت در حالیکه سرش پایین بود پرسید: «چه کار داری؟»

نواب با صدای بلند گفت: «برخیز! شاه بختی»، وقتی یک روحانی پیش شما می‌آید باید به عمامه‌اش به سیادتش احترام بگذاری. چرا برنخواستی؟»...

ادامه ی خاطرات را در ادامه ی مطلب بخوانید...



مورچه های زیر ماشین(مجموعه خاطرات شهید همت(قسمت دوم))

بسم رب الشهدا

شهید همت

یک مورچه به زیر گونی های پر از گندم می رود و یک دانه به دهان می گیرد و راه می افتد.

میرزایوسف ، گندم های کربلایی را درون گونی ها می ریزد. دستمالی جلو دهانش بسته تا گرد و خاک ، روزه اش را باطل نکند. آفتاب شدید از یک طرف و دستمال از طرفی دیگر ، نفس کشیدن را برایش سخت کرده است. او گونی سنگین گندم را بلند می کند و بر پشت کربلایی می گذارد . کربلایی ، دست هایش را دور گونی حلقه کرده ، هنّ و هن کنان به طرف گونی های دیگر می برد. او هم دهانش را بسته است تا قطرات عرق روزه اش را باطل نکند.

ادامه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید...



وصیت نامه ی شهید محمود قلی پور

 شهید قلی پور

بسم الله الرحمن الرحیم

یا ایتها النفس المطمئنه ارجعنی الی ربک راضیه مرضیه
هان ای جان آرامش گرفته به جانب پروردگارت باز گرد در آنجا  که تو خشنود از خدای خویش هستی و خدایت از تو خشنود است. با سلام به منجی  عالم بشریت و نجات دهندة انسانها روی زمین حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش  ولی امر زمان و مرجع تقلید مسلمین جهان آیت ا... العظمی الامام خمینی وسلام بر امید امت و  آیت ا... العظمی منتظری و نمایندگان بر حق امام در  سراسر کشور خصوصاً آیت ا... احسانبخش.

درد هر تیر و ترکش را تحمل میکنم ولی اندوه خمینی راهرگز.  از میان رنگ ها رنگ سرخ را برگزیدم و از میان مرگ ها شهادت را. بار خدایا تو  را سپاس میگوئیم که در زمان نکبت بارمان رهبری عظیم ایشان از میان مردم بر  خاست و طاغوت را از بین برد و اسلام واقعی را برای امت به ارمغان آورد و ما  را که فرسنگها با اسلام فاصله داشتیم نزدیک گردانید و حکومت الهی را در ایران و  جهان به ثبت رسانید . برادران و خواهران و ای امت مسلمان قدر این نعمت  الهی را داشته باشید و همیشه شکر خدا را بجا آورید زیرا هرگاه ناشکری کنید و  کفران نعمت بنمائید خداوند تمام نعمتها رااز شما خواهد گرفت و آن روز  دیگر چاره ای ندارید و دیر است.
برای مشاهده ی ادامه ی وصیت نامه به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...



مجموعه خاطرات شهید نواب(ره)(قسمت دوم)

شهید نواب(ره)

هجرت از ایران

 روزی یکی از کارگران  شرکت نفت شتابان به نزد سید مجتبی رفت و گفت:

 «آقا یکی از انگلیسی ها به همکار ما توهین کرد و او را زخمی نمود.»

این خبر، او را مانند جدش «حسین بن علی علیهما السلام» به خشم آورد،‌ آنگاه در جلسه شبانه به کارگران دستور داد؛  فردا هیچ کس بر سر کار حاضر نشود و همه در پالایشگاه اجتماع کنند، تا درباره این بی حرمتی تصمیمی قاطع گرفته شود، صبح روز بعد گویی تاریخ دوباره تکرار شد، و مردی از سلالة سادات فاطمه سلام الله علیها بار دیگر به قیام برخاست.

ادامه ی خاطرات را در ادامه ی مطلب بخوانید...



مجموعه خاطرات شهید نواب(ره)(قسمت اول)

شهید نواب(ره)

تولدی آسمانی

شکوه‌السادات کنار حوض نشست، و به عکس ماه خیره شد، صدای دلنشین خش‌خش برگ‌ها گوشش را نوازش کرد، با خودش گفت:«این ماه آخر است،یک ماه دیگر فرزندم به دنیا می‌‌آید» سرمای هوا بدنش را لرزاند، به اتاق بازگشت و پاهایش را در زیر کرسی قرار داد، همانطور که به در اتاق خیره بود، در عالم رؤیا فرو رفت. نوری آسمانی در تمام فضای خانه پخش شد. بانویی در میان نور ایستاد صدایش در گوش شکوه‌السادات طنین افکند، «من فضه، خدمتکار حضرت زهرا سلام الله علیها هستم. از سوی ایشان برای شما هدیه‌ای آورده‌ام، دستان شکوه‌السادات می لرزید. نگاهش برقاب عکس امیر‌المؤمنین علیه السلام افتاد بسته را باز کرد.«برد یمانی» و یک خوشه انگور که سه حبه درشت و زیبا داشت.

برای مشاهده ی ادامه ی خاطرات به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...



معلم فراری(مجموعه خاطرات شهید همت(قسمت اول))

حاج ابراهیم همت

یک سنگ را بردار و بینداز داخل آب لجن. لحظه ای بعد، آن را بردار و پس ازشست و شو تماشایش کن. چه حالی دارد؟ سنگ را می گویم. خوشحال است؟ناراحت است؟ می خندد ؟ اخم می کند؟... چه کار می کند؟ یک شیشه گلاب یاعطر روی آن بریز. باز هم تماشایش کن. حالا چه حالی دارد؟ اصلاً او را بزن،نوازشش کن ، بر سرش داد بکش، رویش را ببوس، نفرینش کن و تا مدتها با او قهر باش. آنگاه خوب تماشایش کن . آن وقت ببین چه تغییری می کند...

برای مشاهده ی ادامه ی مطلب به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...



زندگینامه ی شهید مرتضی آوینی

زندگینامه ی شهید مرتضی آوینی

زندگینامه ی شهید از زبان خودش

من بچه شاه عبدالعظیم هستم و درخانه‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده‌ام که درهر سوراخش که سر می‌کردی به یک خانواده دیگر نیز برمی‌خوردی.
اینجانب - اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش یعنی، درسال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدائی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12-13 ساله تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه‌ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید:« این را که نوشته؟» صدا از کسی درنیامد من هم ساکت ، اما با حالتی پریشان سر جایم نشسته بودم...

ادامه ی زندگینامه را در ادامه ی مطلب بخوانید.



زندگینامه ی شهید مهدی زین الدین

زندگینامه ی شهید مهدی زین الدین

به سال 1338 ه.ش در کانون گرم خانواده‌ای مذهبی، متدین و از پیروان مکتب سرخ تشیع، در تهران دیده به جهان گشود. مادرش که بانویی مانوس با قرآن و آشنای با دین و مذهب بود برای تربیت فرزندش کوشش فراوانی نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شیردان فرزندانش برایش فریضه بود و با مهر و محبت مادری، مسائل اسلامی را به آنها تعلیم می‌داد.

نبوغ و استعداد مهدی باعث شد که او دراوان کودکی قرآن را بدون معلم و استاد یاد بگیرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نماید. پس از ورود به دبستان در اوقات بیکاری به پدرش که کتابفروشی داشت، کمک می‌کرد و به عنوان یک فرزند، پدر و مادر را در امور زندگی یاری می‌داد...

ادامه ی زندگینامه را در قسمت ادامه ی مطلب بخوانید.



جهت دریافت آخرین اخبار ، مطالب وبلاگ و اطلائیه ها و... عضو خبرنامه ی ما شوید. جهت عضویت لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

مرکز اسلامی هامبورگ

RSS