LETTER4U
من را محبوب کنید
در راستای نشر فرهنگ اسلامی هرگونه استفاده ی تجاری از مطالب وبلاگ مورد رضایت ماست...به امید این که مقدمه سازان ظهورش باشیم...اللهم احفظ امامنا سید علی خامنه ای...یا حق...

روزشمار فاطمیه
روزشمار محرم عاشورا
ساعت فلش مذهبی

مورچه های زیر ماشین(مجموعه خاطرات شهید همت(قسمت دوم))

بسم رب الشهدا

شهید همت

یک مورچه به زیر گونی های پر از گندم می رود و یک دانه به دهان می گیرد و راه می افتد.

میرزایوسف ، گندم های کربلایی را درون گونی ها می ریزد. دستمالی جلو دهانش بسته تا گرد و خاک ، روزه اش را باطل نکند. آفتاب شدید از یک طرف و دستمال از طرفی دیگر ، نفس کشیدن را برایش سخت کرده است. او گونی سنگین گندم را بلند می کند و بر پشت کربلایی می گذارد . کربلایی ، دست هایش را دور گونی حلقه کرده ، هنّ و هن کنان به طرف گونی های دیگر می برد. او هم دهانش را بسته است تا قطرات عرق روزه اش را باطل نکند.

ادامه ی مطلب را در ادامه ی مطلب بخوانید...


میرزا یوسف و کربلایی دلشوره دارند. می ترسند که مثل سال پیش ، آدم های ارباب سر برسند و حاصل زحمت یک ساله شان را به غارت ببارند.

کربلایی وقتی گونی را روی گونی های دیگر می گذارد ، متوجه مورچه می شود. خودش را از سر راه کنار می کشد و با خوش رویی تماشایش می کند. مورچه به طرف آلاچیق می رود. میرزا و کربلایی با کمک هم اتاقکی چوبی درست کرده اند و سقف آن را با برگ چوب پوشانده اند و اسمش را گذاشته اند آلاچیق. آلاچیق ، محل استراحت و غذا خوردن و نگه داری وسایل آن هاست.

هر سیاهی یی که از دور دیده می شود ، دل میرزا و کربلایی هزار راه می رود . آن ها نمی دانند خوشحال شوند یا ناراحت . اگر وانت رجبعلی بیاید ، خوشحال می شوند و اگر ماشین باری ارباب ، ناراحت. حالا هم که از هیچ کدام خبری نیست.

کربلایی درحین گذر از مقابل آلاچیق ، برای ابراهیم و یونس دست تکان می دهد می گوید :« نزدیک ظهر است ... افطار نمی کنید؟! »

ابراهیم و یونس به هم نگاه می کنند و می خندند. آن دو زیر سایه آلاچیق درس می خوانند. یونس می گوید:« افطار کنیم؟ »

ابراهیم ، نگاهی به آسمان می کند و می گوید:« مگر نشنیدی بابام چی گفت؟ گفت نزدیک ظهر است . نگفت که ظهر شده.»

یونس به شوخی می گوید:« نکند می ترسی کله ی گنجشک کامل نشود؟ » ابراهیم می خندد و می گوید:« اگر الآن افطار کنیم ، می شود روزه ی کله بچه گنجشکی ؛ نه روزه ی کله گنجشکی.»

هردو می خندند. یونس می گوید:« تا غذا را آماده کنیم ، ظهر شده بلند شو ، درس خواندن هم حدی دارد.»

ابراهیم برمی خیزد و می گوید:« تا تو غذا را آماده کنی ، من هم  یک سر و گوشی آب بدهم  ، ببینم رجبعلی می آید یا نه.»

ابراهیم از آلاچیق  خارج می شود و به جاده نگاه می کند. یونس در حالی که ماست کیسه  ای را روی نان می ریزد ، می گوید:« من هم می خواهم همراهشان بروم بازار تو هم بیا برویم.»

ابرهیم در حالی که با نومیدی به آلاچیق برمی گردد ، می گوید:« ما دیگر برای چی برویم؟»

- بابام قول داده وقتی گندم ها را فروخت ، یک دست لباس نو برام بخرد ، بابای تو چی؟ قرار نیست واسه ات چیزی بخرد؟

- خودش می گوید بخرم ؛ ولی من می گویم نه ؛ چون لباس های خودش کهنه تر از لباس های من است. تازه مریضی ننه ام هم هست.

مورچه به آلاچیق می رسد. ابراهیم وقتی می خواهد وارد آلاچیق شود ، متوجه مورچه می شود و به شوخی می گوید:« این مورچه هم که روزه نمی گیرد.»

 یونس در حالی که خنده اش گرفته می گوید:« راست گفتی ها. الآن روزه اش باطل می شود.»

بعد دست دراز می کند تا گندم را از دهان مورچه بگیرد . ابراهیم می گوید:« نه... نه . این کار را نکن گناه دارد. می دانی بیچاره از کجا این دانه را با خودش آورده؟ بابام می گوید این حق مورچه است. هرکی حق مورچه را از دهنش بگیرد ظلم کرده.»

- ظلم؟!

- بله ، ظلم . مگر یادت نیست آقا معلم درباره حق الناس و حق الله می گفت؟ حق الناس حق مردم است ؛ حق الله حق خدا. مثلا  اگر ما مردم آزاری کنیم ، حق الناس را زیر پا گذاشته ایم . اگر نماز هم نخوانیم یا روزه نگیریم ، حق الله را.

یونس به شوخی می گوید:« واگر گندم را از دهن مورچه بگیریم ؛ حق المورچه را زیر پا گذاشته ایم !»

 

ابراهیم درحالی که می خندید ، کاسه را برمی دارد . از آب کوزه پر می کند و در سفره می گذارد. آن گاه رو به یونس می کند و می گوید:« بسم الله .»

یونس می گوید:« اول تو شروع کن.»

- نه... اول تو.

لب های هر دو از تشنگی خشکیده و شکم هایشان از گرسنگی به صدا در آمده است. ابراهیم یاد حرف پدرش می افتد که می گفت: روزه آدم را به یاد گرسنه ها می اندازد.

ازدور صدای ماشین می آید... و صدای سم چند اسب که چهار نعل می تازند. ابراهیم به خودش می آید... یونس هم. آن دو تازه لقمه اول را به دهان گذاشته اند که متوجه صدا می شوند. یونس با خوشحالی می گوید:« صدای وانت رجبعلی می آید.»

ابراهیم می خندد و می گوید:« آخ جان ! گندم ها را که ببریم بفروشیم ، خستگی یک ساله باباهامان در می آید.»

- پس بزن برویم.

- کجا ؟ پس افطار چی ؟

- ولش کن... یک لقمه نان بردار تو راه می خوریم.

یونس  و ابراهیم از آلاچیق بیرون می آیند و به جاده نگاه می کنند. میرزا یوسف و کربلایی هم کارهایشان را رها می کنند و چشم به جاده می دوزند. آن ها وقتی صدای سم اسب ها را می شنوند ، با نگرانی به یکدیگر نگاه می کنند.

ابرهیم و یونس وسط جاده می ایستند تا با رجبعلی سلام و علیک کنند.ابراهیم متوجه تفنگچی هایی می شود که همراه ماشین باری می آیند و تا می خواهد موضوع را به یونس بگوبد ، ناگهان صدای گوش خراش شلیک یک گلوله ، آن دو را از جا می پراند.

میرزا یوسف و کربلایی تا صدای گلوله را می شنوند ، چنکگ هایشان را بر می دارند ، با خشم و غضب جلو گونی های گندم  می ایستند. تفنگچی ها به مزرعه می رسند. آن ها یونس و ابراهیم را با لگد کنار می زنند و به طرف گندم ها می روند . ماشین باری از روی مزرعه های مردم دور می زند و تا نزدیکی گونی های گندم  پیش می رود. راننده ی ماشین سیگار می کشد ؛ تفنگچی ها هم. آن ها آرام آرام به میرزا یوسف و کربلایی نزدیک می شوند.ابراهیم و یونس هر یک سنگی برمی دارند نا از پدرانشان دفاع کنند.

صدای تیراندازی ، آن دو را در جا میخکوب می کند. تفنگچی ها ، اطراف کربلایی و میرزا یوسف را به گلوله می بندند. سپس با شلاق به آن ها حمله می کنند و ذیل شان می کنند. ابراهیم و یونس با سنگ به تفنگچی ها حمله می کنند. تفنگچی ها با اسب به طرف آن ها می تازند  وبا شلاق زمین گیرشان می کنند. همان لحظه یکی داد می زند:« یالّا... زود بیندازید بالا ، راه بیفتیم. پدرسوخته ها ی مفت خور می خواستند حق ارباب را ندهند. یکی یک گونی برای خودشان بگذارید ، بقیه اش را بار بزنید ، ببریم.»

راه می افتد. ماشین پر از گندم به دنبال او حرکت می کند. مورچه ها در زیر چرخ ماشین باری و زیر سم اسب ها له می شوند. بغض ، گلوی ابراهیم و یونس را می گیرد. وقتی تفنگچی ها می روند ، ابراهیم و یونس به سراغ پدرهایشان می روند تا از حال و روزشان مطلع شوند.

کربلایی و میرزا یوسف با چشمانی پر از اشک به جاده نگاه می کنند... و به پسر هایشان. ابراهیم وقتی نگاهش به دست های پینه بسته و لب های خشکیده ی پدر ها می افتد ، بغضی سنگین در گلویش احساس می کند. او به یاد حق الله و حق الناس می افتد ؛ حقوقی که در یک چشم به هم زدن ، فدای خودخواهی ارباب شد ! 

تهیه و تنظیم:محمد رضا صفری

برگرفته از کتاب قصه ی فرمانده هان (جلد دوم) (با اندکی تغییر)



جهت دریافت آخرین اخبار ، مطالب وبلاگ و اطلائیه ها و... عضو خبرنامه ی ما شوید. جهت عضویت لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

مرکز اسلامی هامبورگ

RSS