LETTER4U
من را محبوب کنید
در راستای نشر فرهنگ اسلامی هرگونه استفاده ی تجاری از مطالب وبلاگ مورد رضایت ماست...به امید این که مقدمه سازان ظهورش باشیم...اللهم احفظ امامنا سید علی خامنه ای...یا حق...

روزشمار فاطمیه
روزشمار محرم عاشورا
ساعت فلش مذهبی

معلم فراری(مجموعه خاطرات شهید همت(قسمت اول))

حاج ابراهیم همت

یک سنگ را بردار و بینداز داخل آب لجن. لحظه ای بعد، آن را بردار و پس ازشست و شو تماشایش کن. چه حالی دارد؟ سنگ را می گویم. خوشحال است؟ناراحت است؟ می خندد ؟ اخم می کند؟... چه کار می کند؟ یک شیشه گلاب یاعطر روی آن بریز. باز هم تماشایش کن. حالا چه حالی دارد؟ اصلاً او را بزن،نوازشش کن ، بر سرش داد بکش، رویش را ببوس، نفرینش کن و تا مدتها با او قهر باش. آنگاه خوب تماشایش کن . آن وقت ببین چه تغییری می کند...

برای مشاهده ی ادامه ی مطلب به ادامه ی مطلب مراجعه نمایید...


معلوم است که هیچ. به قول بزرگترها؛ اصلاً کک هم نمی گزدش. حالا همین رفتار را با یک آدم انجام بده؛ البته نه همه اش را. فقط رفتار بی درد سر را می گویم. مثلاً به پیراهن دوستت عطر بزن. آنگاه لبخند و تشکر او را ببین. یا مدتی با او قهر باش. آن وقت ناراحتی و دلخوری اش را تماشا کن. وقتی می خواهی نماز بخوانی، برادر یا خواهر کوچکت یا هر بچة کوچکی را بیاور تا نماز خواندن تو را تماشا کند. لحظه ای بعد، او هم مثل تو نماز خواهد خواند.

اینها را نوشتم که بگویم آدمها با سنگ خیلی فرق دارند. اصلاً آدمها با همه چیز فرق دارند. آدمها فقط مثل خودشان اند؛ مثل آدم . اما آدمها جور واجور هستند، با دلهایی جور واجور. بعضی دلها کوچک است ، بعضی ها متوسط ، بعضی ها بزرگ. بعضی دلها فقط بدی را در خود جا می دهند؛ بعضی ها هم بدی و هم خوبی را و بعضی ها فقط خوبی را. بعضی دلهای کوچک در وجود هیکلهای درشت جا خوش می کنند؛ در حالی که در وجود یک پشه هم جا می شوند. بعضی دلهای بزرگ، خودشان را زورکی در وجود یک آدم لاغر و ضعیف و قلمی جا می کنند؛ درحالی که روی کوهها و توی اقیانوسها و در آسمانها هم جا نمی شوند.

خلاصه، دنیای جور واجور، دلها و آدمهای جور واجور دارد؛ آن هم دلهایی که فقط در وجود آدمهاست. یعنی فقط آدمها هستند که دل دارند . نه سنگها و نه حیوانات و نه هیچ موجود دیگر، هیچ کدام دل ندارند. آدمها، جور واجور فکر می کنند، جور واجور زندگی می کنند و جور واجور می میرند.

مثلاً یک جور مادرها هستند که وقتی می خواهند بچه به دنیا بیاورند، فقط به جسم خود و بچه شان اهمیت می دهند؛ اما دستة دیگری از مادرها، به فکرِ خود و بچه شان اهمیت می دهند. مادرهای جور اول خوب می خورند، خوب می نوشند و برای اینکه بچه شان چاق و چلّه و سرخ و سفید و تپل مپل شود، روزی چند کیلو انار سرخ و آبدار نوش جان می کنند. سرانجام پس از نه ماه و نه روز و نه ساعت انتظار، یک بچة ترگل و ورگل به دنیا می آید که اگر قایم فوتش کنی، سرما می خورد و اگر بلند عطسه کنی، پردة گوشش پاره می شود. بزرگ کردن این جور بچه ها، کار سختی نیست. فقط باید از خوردنیهای دنیا سیرشان کنی؛ همین!

اما مادرهای جور دوم آن قدر فکر می کنند که گاهی خوردن یادشان می رود.اصلاً یادشان می رود که نباید کارهای سنگین کنند، نباید غصة زیادی بخورند ، مسافرتهای سخت و طولانی بروند. نمونه اش« ننه نصرت »که بچه ای در شکم داشت.یک روز شوهرش« مشهدی علی اکبر »گفت:«می خواهم بروم کربلا. دلم برای زیارت قبر آقا امام حسین (ع) پر می کشد.»

وقتی اسم کربلا و امام حسین (ع) به گوش ننه نصرت خورد ، دلش مثل پرنده ای شد که در قفس زندانی اش کرده باشند. پایش را کرد توی یک کفش که الاّ و بالله من هم باید با تو همراه شَوم.

این قصة سال هزار و سیصد و سی و چهار است. آن سالها، مسافرت مثل حالا آسان نبود؛ آن هم برای زنی که یک بچه در شکم داشت. اما از قدیم گفته اند : وقتی پای عشق به میان آید، عقل راهش را می کشد و می رود. ننه نصرت عاشق بود. او سختی راه را به همراه مشهدی علی اکبر تحمل کرد؛ اما وقتی به کربلا رسید، بیماری او را از پا انداخت و تازه متوجه شد که چه کار خطرناکی انجام داده است.

پزشکها پس از معاینه، سری تکان دادند و گفتند : بچه زنده نمی ماند. شاید هم همین حالا مرده باشد. بهتر است به فکر نجات مادر بچه باشیم...

پزشکها برای ننه نصرت دارو نوشتند. آنها حرف از مرگ بچه می زدند و به فکر نجات جان ننه نصرت بودند؛ اما ننه نصرت به فکر خودش نبود. او به نجات جان بچه فکر می کرد.

خلاصه، همان جا بود که غم عالم در دل ننه نصرت سنگینی کرد. او با دل شکسته رفت به زیارت قبر آقا امام حسین (ع) و با گریه و زاری گفت:«آقا،بچه ام تقصیری ندارد. این من بودم که به عشق تو سر از پا نشناخته پا در جادةخطر گذاشتم. اگر قرار است بچه ام به خاطر عشق من بمیرد، چه بهتر که من هم همراه او بمیرم.»

ننه نصرت با چشمانی پر از اشک و با دلی پر از غم به خواب رفت . درخواب، بانوی بزرگواری به سراغش آمد، نوزاد پسری به آغوش ننه نصرت داد وبه او الهام کرد که اسمش را محمد ابراهیم بگذارد.ننه نصرت وقتی از خواب برخاست، اثری از درد و بیماری در خود ندید. بازهم نزد پزشکها رفت. آنها پس از معاینه، انگشت به دهان ماندند.

« محمد ابراهیم همت »در سال 1334 در شهر قمشة اصفهان به دنیا آمد ؛ در حالی که پیش از تولد، ننه نصرت و مشهدی علی اکبر، عشق امام حسین (ع) را دردلشان جا داده بودند.

یک جور پدر و مادرها، امام حسین (ع) را در دل بچه هایشان جا می دهند. این جور بچه ها اگر در طول زندگی با عشق امام حسین (ع) زندگی کنند، اگر اجازه ندهند شمر به دلشان راه پیدا کند، آن وقت مثل یاران واقعی امام حسین(ع)زندگی می کنند. مثل یاران او، با ظالم می جنگند، از مظلوم دفاع می کنند و عاشقانه در راه خدا به شهادت می رسند؛ درست مثل محمد ابراهیم همت.

محمد ابراهیم، در دنیای کودکی وقتی میدید پدر و مادرش رو به قبله می ایستند و نماز می خوانند؛ او هم مثل آنها نماز می خواند، سوره های کوچک قرآن را حفظ می کرد و روزة کله گنجشکی می گرفت.

کمی بزرگتر که شد، علاوه بر درس خواندن، گاهی در کار کشاورز ی به پدرش کمک می کرد و گاهی در مغاز ه ای به شاگردی می پرداخت.او در دانشسرای تربیت معلم ادامة تحصیل داد، سپس به خدمت زیر پرچم فراخوانده شد. روزهای سربازی، برای او روزهایی سرنوشت ساز بود. هم تلخِ تلخْ بود و هم شیرینِ شیرین.یکی از دست نشاندگان شاه به نام« سرلشکر ناجی »،فرماندهی لشکر توپخانة اصفهان را بر عهده داشت. محمد ابراهیم هم مسئول آشپزخانة همین لشکر بود. شرح برخورد این دو، داستانی است که درادامه ی قسمت های این مطلب خواهد آمد انشاءالله. محمد ابراهیم، از این برخورد، هم به تلخی یاد می کرد و هم به شیرینی.

خلاصه، دوران خدمت سربازی سر آمد؛ در حالی که محمد ابراهیم آگاه تر ازقبل شده بود. او، هم شاه را شناخته بود و هم دست نشاندگان شاه را؛ هم امام و هم یاران امام را. از آن پس، او علاوه بر معلمی در روستا ، در سطح شهر به روشنگری مردم می پرداخت.

یک روز خبر آوردند که محمد ابراهیم یک گونی پراز اعلامیه از قم آورده و در شهر پخش کرده است . سرلشکر ناجی، دستوردستگیری او را داد؛ اما او هیچ گاه به دام نیفتاد.

یک روز خبر آوردند که محمد ابراهیم مجسمة شاه را از میدان شهر پایین کشیده است. سرلشکر ناجی، دستور تیرباران او را داد؛ اما محمد ابراهیم از چنگ مأموران شاه گریخت و برای ادامة مبارزه به شهرهای دیگر رفت . از شهری به شهری می رفت و به تبلیغ نهضت امام خمینی (ره) و آگاهی دادن به مردم می پرداخت.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، او کمر همت بست تا بیش از پیش به مبارزه علیه ظالم و دفاع از حق مظلوم بپردازد. مدتی برای یاری مردم به روستاهای محروم رفت. وقتی شنید ضدانقلاب در شهرهای کردنشین دست به جنایت زده است، به آنجا رفت و به مبارزه پرداخت . چون از خود لیاقت نشان داد ، به فرماندهی سپاه پاسداران پاوه منصوب شد.

محمد ابراهیم همت در سن 26 سالگی به سفر حج رفت و از آن پس «حاج همت »لقب گرفت. حاج همت در چند عملیات، ضربات سختی به دشمنان اسلام  وارد آورد و در مدت زمانی کم به یکی از سرداران بزرگ جنگ تبدیل شد.

او ابتدا به معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) و سپس به فرماندهی همین تیپ که دیگر به لشکر تبدیل شده بود منصوب شد.حاج همت، یک سرلشکر بود؛ اما نه مثل سرلشکر ناجی؛ چراکه سرلشکرها هم جور واجورند. حاج همت پس از 28 سال زندگی الهی، پس از 28 سال عشق به امام حسین (ع) مثل یاران امام حسین تا آخرین نفس جنگید و مثل آنان مردانه به شهادت رسید.

جزیرة مجنون در اسفند سال 1362 و در عملیات خیبر به خون سرخ او رنگین شد و نام سردار بزرگ خیبر ؛ « شهید حاج محمد ابراهیم همت » را برای همیشه در دلها جاودانه کرد.

 تهیه و تنظیم:محمد رضا صفری

برگرفته از کتاب قصه ی فرماندهان(جلد دوم) ، با اندکی تغییر.



جهت دریافت آخرین اخبار ، مطالب وبلاگ و اطلائیه ها و... عضو خبرنامه ی ما شوید. جهت عضویت لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

مرکز اسلامی هامبورگ

RSS