LETTER4U
من را محبوب کنید
در راستای نشر فرهنگ اسلامی هرگونه استفاده ی تجاری از مطالب وبلاگ مورد رضایت ماست...به امید این که مقدمه سازان ظهورش باشیم...اللهم احفظ امامنا سید علی خامنه ای...یا حق...

روزشمار فاطمیه
روزشمار محرم عاشورا
ساعت فلش مذهبی

خاطره ای از امام زمان(عج)

خاطره ای از امام زمان(عج)

یکى از کسانى که سعادت و توفیق پیدا کرده که امام زمان (علیه السلام) مشاهده کرده یک راننده بوده اظهار داشته بود موقعى که من بار زده و از مشهد به مقصد یکى از شهرها خارج شدم در بین راه هوا طوفانى شد و برف زیادى آمد که راه بسته شد و من در برف ماندم، موتور ماشین هم خاموش و از کار افتاد هر چه کوشش کردم نتوانستم ماشین را روشن کنم و در اثر شدت سرما مرگ خود را مجسم دیدم، به فکر فرو رفتم که خدایا راه چاره چیست؟

یادم آمد سالهاى قبل واعظى که در منزل ما منبر می رفت، بالاى منبر گفت: مردم هر وقت در سختى قرار گرفتید و از همه جا مایوس شدید، متوسل به آقا امام زمان (علیه السلام) شوید که انشاءالله حضرت کمک می کند...

ادامه ی خاطره را در ادامه ی مطلب بخوانید.


بی ‏اختیار متوسل به آقا امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) شدم و از ماشین پایین آمدم و باز هم موتور را بررسى کردم شاید روشن شود لکن موفق نشدم و دومرتبه به ماشین برگشته و پشت فرمان نشستم در حالى که غم و قصه تمام وجودم را گرفته بود، ناگاه شیطان مرا فریب داده و به گوشم گفت: متوسل به کسى شدى که وجود خارجى ندارد؟

ناراحتیم زیادتر شد، فهمیدم وسوسه شیطان است که لحظات آخر عمر براى فریب من آمده، باز از ماشین پیاده شدم و از خداوند مرگ یا نجات را طلب کردم و با خداوند تعهد کردم که اگر من از این مهلکه نجات پیدا کنم و دوباره زن و فرزندم را ببینم از گناهانى که تا آن روز آلوده به آن بودم فاصله بگیرم و نمازهایم را اول وقت بخوانم، چون تا آن زمان من به نماز اهمیتى نمى‏دادم، چون گاهى مى‏خواندم و گاهى غذا می شد و گاه آخر وقت می خواندم و مرتب نبود.

این دو عهد را با خدا بستم که در صورت نجات از این مهلکه این دو برنامه را انجام دهم، یک وقت متوجه شدم دیدم یک نفر داخل برفها دارد به طرف من می ‏آید حس کردم کمک راننده‏ اى است، چون مقدارى آچار به دست داشت و به من سلام کرد و فرمود: چرا سرگردانى؟

من شروع کردم ماجراى طوفان و برف و خاموش ماشین را به طور مفصل براى او نقل کردم و گفتم: حدود سه چهار ساعت است که من تلاش کردم و ماشین روشن نمی شود.

آن شخص فرمود من ماشین را راه میاندازم و به من فرمود: برو پشت فرمان بنشین و استارت بزن، کاپوت ماشین را بالا زدند و من ندیدم دست ایشان به موتور خورد یا نه، سوئیچ ماشین را زدم موتور روشن شد و فرمودند: حرکت کن برو.

گفتم: الان می روم جلوتر می مانم راه بسته است.

فرمود: ماشین شما در راه نمی ماند حرکت کن.

گفتم: ماشین شما کجاست؟ می خواهید من به شما کمکى کنم؟

فرمود: من به کمک شما احتیاجى ندارم.

تصمیم گرفتم مقدارى پول که داشتم به ایشان بدهم، شیشه پائین بود و من هم پشت فرمان و آقا هم پایین، گفتم: اجازه بده مقدارى پول به شما بدهم.

فرمود: من به پول شما احتیاجى ندارم.

پرسیدم: عیب ماشین من چه بود؟

فرمودند: هر چه بود رفع شد.

گفتم: ممکن است دوباره دچار نقص شود.

فرمودند: نه، این ماشین شما دیگر در راه نمی ماند.

گفتم: آخر این که نشد شما به پول و کمک من احتیاج ندارید و از نظر استادى هم که مهارت فوق العاده‏ اى نشان دادید، من از اینجا حرکت نمی کنم تا خدمتى به شما بنمایم، چون من راننده جوانمردم که باید زحمت شما را از راهى جبران کنم.

تبسمى فرمودند و گفتند: تفاوت راننده جوانمرد و ناجوانمرد چیست؟

گفتم: شما خودت کمک راننده‏اى می دانى، شوفر ناجوانمرد اگر از کسى خدمت و نیکویى ببیند نادیده می گیرد و می گوید: وظیفه‏ اش را انجام داده ولى شوفر جوانمرد از کسى که نیکى و خدمتى ببیند تا پاسخگوى نیکویى او نباشد وجدانش راحت نمی شود و من نمی گویم جوانمردم ولى ناجوانمرد هم نیستم تا به شما خدمتى نکنم وجدانم ناراحت است و نمی توانم حرکت کنم.

ایشان فرمودند: خیلى خوب، حالا اگر می خواهى به ما خدمت کنى تعهدى را که با خدا بستى عمل کن که این خدمت به ما است.

گفتم: من چه تعهدى بستم؟

فرمود: یکى اینکه از گناه فاصله بگیرى و دوم اینکه نمازهایت را در اول وقت بخوانى.

وقتى این مطلب را شنیدم تعجب کردم که این مطلبى است که من وقتى دست از جان شستم با خدا در دل بیان کردم و این از کجا فهمیده و به ضمیر من آگاه شده؟

درب ماشین را باز کردم و آمدم پایین که این شخص را از نزدیک ببینم وقتى خاستم آقا را بغل کنم دیدم، کسى نیست فهمیدم همان توسلى که به آقا و مولایم صاحب الزمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) پیدا کردم اثر گذاشت و این وجود مبارک آقا بود که نجاتم داد.

جاى پاى آقا را هم در جاده ندیدم و چون با یاد امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) سوار شدم دیدم کامیون من بدون هیچ توقفى روى برفها می رود.

چون به مقصد رسیدم زن و فرزندانم را دور خود جمع نموده موضوع مسافرت را با آنها در میان گذاشتم و گفتم: از این به بعد وضع زندگى ما کاملا مذهبى است و در اول وقت همگى باید نماز بخوانیم.

حتى به همسرم گفتم: اگر نمی توانى اینگونه که گفتم رفتار کنى و با خویشانى که بی بند و بارند و نماز نمی خوانند یا حجاب ندارند قطع رابطه کنى، می ‏توانى طلاق بگیرى.

ایشان گفت: شما اینچنین بودى که ما عادت کردیم یعنى: شما نماز نمی خواندى ما هم نمی ‏خواندیم، شما این افراد ناجور را می پذیرفتى و ما تابع شما بودیم، از امروز هم ما مطیع شما هستیم.

یک آقاى روحانى را به منزل دعوت کردم مرتب بیاید و احکام اسلام را بگوید تا همه به وظایف آشنا باشیم و در مسافرتهایم هم اول وقت نماز می خواندم.

منبع:yamojir.com/fa



برچسب‌ها: حکایات

جهت دریافت آخرین اخبار ، مطالب وبلاگ و اطلائیه ها و... عضو خبرنامه ی ما شوید. جهت عضویت لطفا ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی خامنه ای

مرکز اسلامی هامبورگ

RSS